و لا تجسسوا*
دلگیر میشوم از آدمهایی که واسطه میسازند، تا سرک بکشند در زندگی شخصی و خصوصیات، بی آنکه ارتباطی با آنها داشته باشد.
کاش برایم بگویی، واقعاً چه میرسد تو را ...
* آیه ۱۲ سوره حجرات
سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید
دلگیر میشوم از آدمهایی که واسطه میسازند، تا سرک بکشند در زندگی شخصی و خصوصیات، بی آنکه ارتباطی با آنها داشته باشد.
کاش برایم بگویی، واقعاً چه میرسد تو را ...
* آیه ۱۲ سوره حجرات
1- وقتی بعد از دو سال برمیگردی، اصلاً نمیدانی باید از کجا شروع کنی. هزار تا سوژهی ریز و درشت همینطور میآید و میرود. یکی از دوستان خواسته بود که اگر دوست دارم بگویم چرا دو سال بی خبر گذاشتمتان و چیزی ننوشتم. دلایل معتنابهای دارد. خوب، یک دلیلش را دوست ندارم بگویم؛ یک دلیل دیگرش را هم باز دوست ندارم بگویم. به علاوه فکر میکنم خرده دلایل دیگری هم هست که درست به خاطر ندارمشان. مثلاً یک دلیلش این بود که بعد از انتخابات یکهو احساس کردم که واقعاً حرفی برای گفتن ندارم. البته در این مدت خیلی وقتها به وبلاگم سر میزدم و خیلی وقتها دلم برای نوشتن تنگ میشد و حرفهایی برای گفتن داشتم ولی، نمیدانم، نشد دیگر...
2- این مدت خیلی فرق کردهام؛ خیلی زیاد. انگار که آدم دیگری شده باشم؛ خودم هم درست نمیدانم چهجور آدمی شدهام که برایتان بگویم. حالا یکی از نگرانیهایم این است که دوستانم با همان ذهنیت قبلیشان بیایند و بعد بخورد توی ذوقشان، یا بگذارند بروند، یا شاخ در بیاورند، یا چه میدانم شاید خیلی هم خوششان بیاید و این دورهگردِ جدید را قابل تحملتر بدانند. به هر حال خواستم بگویم این روزها کمی با احتیاطتر به دورهگرد نزدیک شوید تا خلق و خوی جدید(!)ش دستتان بیاید و خدای نکرده کلاهتان در هم نرود و دوستی قدیمیتان خدشهدار نشود.
3- قول داده بودم که در اسرع وقت لباس این خانه نو شود. تعطیلات نوروز 88، با علاقهی بسیار به یادگیری کدهای HTML گذشت. خیلی زود یاد گرفتم. با آنکه حافظهی خوبی ندارم و با آنکه کد نویسیاش را در مدت کوتاهی یاد گرفته بودم، ولی هنوز هم بیشتر مطالبش را به خاطر دارم. تازه اواخر کار فهمیدم که محیط Notepad فقط برای تمرین و یاد گیری است و به یک نرمافزار کدنویسی نیاز دارم. نرمافزارش را هم خریدم و تازه یادم افتاد که حالا گیریم که من کار با نرمافزار را هم یاد بگیرم، طراحیاش را چه کنم؟ از شما چه پنهان، دریغ از یک جو ذوق و خلاقیت و شمِّ هنری که در وجود این دورهگرد باشد! این شد که دست به دامان دوستان شدم و هر کدام زحمت کشیدند و کلی طرح و ایده از خودشان در کردند. اینجای ماجرا بودم که فیلَم یاد هندوستان کرد و یکهو دو سال تمام گذاشتم و رفتم و پشت سرم را هم نگاه نکردم! راستش حالا که برگشتهام، کمی سرم شلوغ است و اولویتهای زندگیام تغییر کردهاند و خیلی هنر کنم، بتوانم هر از گاهی بیایم اینجا و چند خطی بنویسم. متأسفانه به قولی که داده بودم نمیتوانم عمل کنم و از دوستانم عذر میخواهم که برای تغییر قالب اینجا منتظرشان گذاشته بودم. گذشته از این، دلم برای این قالب نارنجی و آن خورشید داغش کلی تنگ شده بود. دلم میخواهد مدت دیگری هم این لباس را به تن داشته باشد.
4- متأسفانه از دوستان قدیمی تعداد کمی هستند که هنوز مینویسند. اکثراً یا وبشان را ترکاندهاند، یا مدتهاست که نمینویسند. هرچند خود من هم دست کمی از آنها نداشتهام، اما قبلاً گفته بودم و دلم میخواهد یک بار دیگر هم بگویم که از این کارشان خیلی دلم میگیرد، خیلی.
حالا بعد از گذشت حدود دو سال، فکر میکنم که همچنان حرفهایی برای گفتن داشته باشم. انگار هنوز هم این خانهی مجازی، جزئی از زندگیام است؛ درست مثل قبل.
1 - این روزها تا دلتان بخواهد افکارم آشفته و مشوّش است. آستانهی تحملم پایین آمده. این وسط فسفر سوزاندنهای انتخاباتی هم شده است غوز بالا غوز و حسابی گیج و ویجام. گاهی دچار سفسطه میشوم؛ احساس ناخوشایندیست. شاکیام میکند و عصبی میشوم. میرحسین را لایق ریاست جمهوری نمیدانم؛ کروبی را از او هم کمتر. تصور اینکه 24 خرداد بیاید و نتیجهی این همه فکر کردن و امید بستن بشود هیچ و پوچ، اعصاب ضعیف این روزهایم را ضعیفتر میکند. میترسم میرحسین و کروبی رأیِ همدیگر را بشکنند و این وسط خوشخوشان آن یکی بشود. هرچند میگویند اینطور نیست؛ چشم من اما آب نمیخورد.
2- دو روز پیش، دست بر قضا از دانشکدهی پزشکی دانشگاه تهران سر در آوردم. در و دیوارها پر بود از عکسهای میرحسین و تا دلتان بخواهد شالها و مچبندهای سبز در رفت و آمد بودند. برای خروج، هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد از کدام سمت باید بروم. خسته بودم و ترجیح دادم به جای آنکه از شم فیزیکیام کمک بگیرم، یا یک مسیر تصادفی را انتخاب نمایم، از آقایانی که آن گوشه مشغول صحبت بودند، نزدیکترین مسیر به خیابان 16 آذر را سؤال نمایم. یکیشان شروع کرد به توضیح دادن و یک لحظه چشم در چشم شدیم و چشمهای هردومان شد نعلبکی! پسر همسایهی سابقمان بود. جلالخالق! یک روز آمدیم دانشگاه اینها و از بین این همه آدم، یکی را برای آدرس پرسیدن پیدا کردیم و آن هم شد این. حال و حوصلهی سلام و احوالپرسی نداشتم. دوستانش کنارش بودند و فکر کردم که شاید درست نباشد آشنایی بدهم. آمدیم و من سلام کردم و طرف طاقچه بالا گذاشت و گفت من شما را به جا نمیآورم... حالا بیا و توضیح بده که در فلان خانه در فلان خیابان در واحد فلان، با آقای فلانی همسایه بودید و ... خلاصه من دختر همان فلانی هستم. خوب باش! بیخیال بابا... خانمها مقدماند و علیالاصول او باید سر حرف را باز کند. در یک لحظه همهی این استدلالها از ذهنم گذشت و بیخیال شدم. بندهی خدا هم آدرس میداد و هم فکر میکرد و تا دلتان بخواهد چرت و پرت گفت و حوصلهام را سر برد و دست آخر به خودش آمد: برای درب 16 آذر، مستقیم تشریف ببرید؛ بعد بپیچید دست راست!
3- از حال و هوای کدهای HTML و طراحی وب حسابی فاصله گرفتهام. بیایید و غر بزنید و دعوایم کنید و ضربالعجل تعیین کنید؛ شاید افاقه کرد.
4- جناب آزاد، پیشاپیش تبریک ما را برای پدر شدن پذیرا باشید. ضمناً حواستان باشد که ما بعد از پدر شدن، به عنوان شیرینی، گزارش مصور میخواهیم! غیبت جناب آزاد کبری شده بود و تصمیم داشتم از دوستان دعوت نمایم برایشان ضربالعجلی بگذاریم که یا تا پایان فردا وبشان را به روز نمایند، یا همهی دوستان را به صرف ناهار در رستوران نایب مهمان نمایند. ظاهراً پولشان حلال بود و هنوز تهدید نکرده، وبلاگشان به روز شد! امید که در کنار خانواده محترمشان همیشه سلامت باشند.
از خواب که بیدار میشوی یکراست میروی سراغ گوشی تلفن:
سلام؛ تولدت مبارک!
- سلام مرسی. چه خوب شد زنگ زدی. میخواستم بهت زنگ بزنم...
جانم؛ بگو.
-صبح اشتباهی مسواک تو رو زدم.
چــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟! ... ... ... ... (این قسمتهایش را سانسور میکنم؛ تو خود حدیث مفصل بخوان...)
پ.ن: مسواک عزیزم رو همین چند روز پیش خریده بودم :(
شانزده روز تمام در سالن کودک و نوجوان، در خدمت بیست و دومین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران بودم. تا دلتان بخواهد آن میانهها کم آوردم و حسابی مریض و نالان شدم. صبحها به عشق دیدن فسقلیهای کتابخوان به نمایشگاه میرفتم و شبها خسته و کوفته و خواب آلود به خانه برمیگشتم. بعضیها را دلم میخواست همانجا بخورم؛ بعضیها را هم دلم میخواست با خودم ببَرم! بماند که گاهی دلم میخواست دندان بعضی از پدرو و مادرها را هم در دهانشان خُرد کنم... حضور در نمایشگاه، با همهی خستگی و تلخی و شیرینیاش تجربهی جدید و جالبی بود که به قول فاطمه، نتیجهی خوبش هم شد این.
کلی روزشماری کردم تا نمایشگاه تمام شود و راحت شوم. دیروز که برای جمع کردن کتابها رفتیم، از دیدن آن همه غرفهی سوت و کور و کتابهای بستهبندی شده و کامیونها و وانتهایی که برای بردن کتابها آمده بودند، حسابی دلم گرفت...
قسمت خندهدار ماجرا این است که خودم اصلاً نتوانستم از نمایشگاه دیدن کنم و حتی یک کتاب هم نخریدم. یک لیست بلند بالا گذاشته بودم برای نمایشگاه کتاب امسال، که همهاش مانده است روی دستم. حالا کتابفروشیهای میدان انقلاب دارند برایم دست تکان میدهند.
این بود دلیل غیبت کبرای این روزهای دورهگرد. کلی دلم برای نوشتن تنگ شده است. کلی دلم وبگردی میخواهد. کلی هم از نوشتههایتان عقب ماندهام. از فردا باید تند تند بخوانمتان و ببینم این روزها چه کردهاید و دنیا دست کدامتان بوده است!
پ.ن۱: امشب، وقتی که ساعت بشود پنجِ بامداد، با بیست و شش خداحافظی خواهم کرد. باید شب مهمی باشد.
پ.ن۲: قرار بود لباس این خانه در اسرع وقت عوض بشود. حواسم هست؛ و همچنان بر سر حرفم ایستادهام و از جایم هم تکان نخواهم خورد. قول میدهم!
بعد از یک استراحت چند ماهه، حالا چند روزیست که اسباب کِشی کرده است؛ از اینجا، به اینجا. اسمش را این گوشه نگه داشته بودم تا حواسش باشد هرچقدر هم دیر کند، حنایش برای وبلاگستان بیرنگ است و همه میدانند که برگشتنی است. برگشته است؛ با لباس جدید و در خانهی جدید، حتماً از خیلی چیزهای جدید و قدیم خواهد نوشت.
قلمت مستدام؛ دوستِ خوبِ قدیمیِ من ...