بالاخره این ترم، بعد از کلی دوندگی موفق شدم درس متون اسلامی (که تازگی به «تفسیر موضوعی قرآن» تغییر نام پیدا کرده) رو با دانشکده ی خودمون بردارم. امروز قبل از کلاس، دخیل بسته بودم به دستگاه و از جام تکون نمی خوردم! اما آخرش رضایت دادم و راهی دانشگاه شدم.
معمولا لژ نشینی تو بعضی از کلاس های عمومی،کمکم می کنه تا راحت تر فضای کلاس رو تحمل کنم.
آدم ته کلاس که می شینه، انگار یه جورایی به کل کلاس احاطه داره. تنها چیزی که توجهم رو جلب می کرد این بود که تا چشم کار می کرد، همه یا در حال خمیازه کشیدن بودن، یا در حال کش و قوس بدنشون!
استاد همچنان سخن می راند: لطف بفرمایید سر کلاس من، دوز و خط-نقطه و اسم فامیل و ... اینا بازی نکنین؛ آهان راستی ، جدول هم حل نکنید!
...
درس شروع شد: باز همون بحث های خسته کننده که از هر زبان که می شنوم، خیلی خیلی مکرر است!
لحن صحبت استاد به شکلی بود که انگار هیچ فرقی به حالش نمی کرد که تمیز بده این حرف ها رو داره برای در و دیوار می گه یا یه سری موجودات انسانی؟!
من برای اینکه حوصلم سر نره،یه خورده تقلب های روی در و دیوار و میز و صندلی ها رو می خوندم، گاها به حرفای استاد گوش می کردم، یه وقتایی هم با مساله ی الکترو مغناطیسی که جلوم بود، ور می رفتم، بلکه جواب بده!
خلاصه یک ساعت و نیمی که باید می گذشت، گذشت و آخر کلاس، استاد، یه قول خیلی عجیب داد: «هر کس تا آخر ترم، اصلا غیبت نداشته باشه، یک نمره به امتحان پایان ترمش اضافه می شه!»
خیلی دلم می خواست اون جوابی که دکتر شریعتی در پاسخ به نامه ی یکی از مقامات دانشگاه (مبنی بر ضرورت حضور و غیاب) داده بود رو به استاد، یاد آوری کنم؛ ولی با خودم فکر کردم استاد حتما در جوابش می گه: «خب، پس اون یه نمره رو برای کلاس شما در نظر نمی گیرم». بعد اون وقت بچه ها بیرون از کلاس، کارم دارن! این بود که بی خیال حرفای گنده تر از دهنم! شدم.
ولی از شوخی گذشته، یه بخشی از جواب دکتر شریعتی، این بوده:
« نمره را نه به عنوان حق الزحمه ی شنیدن درس و حق القدم آمدن به کلاس، بلکه به دانستن و فراگرفتن آنچه تدریس می شود، به شاگرد می دهیم.» *
البته الان که فکر می کنم، می بینم شاید استاد هم حق داشته باشه؛ چون اگه اینم نباشه، آخه بنده ی خدا به چیمون می خواد نمره بده؟!
* از کتاب: طرحی از یک زندگی، نوشته ی پوران شریعت رضوی
