تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

همیشه دلم می خواهد لحظه لحظه ی واپسین روزهای اردیبهشت را به یاد تو باشم.

دعا می کنم ...

 

« ای با تو در آمیخته چون جان، تنم امشب

لعلت گل مرجان زده بر گردنم امشب

...

گلبرگ نیم، شبنم یک بوسه بَسَم نیست!

رگبار پسندم، که ز گل خرمنم امشب

... » **

 

پ.ن.1 : بهار، واپسین نفس هایش را می کشد و من خوشحالم.

پ.ن.2 : مولوی*

پ.ن.3 : از کتاب : عاشق تر از همیشه بخوان –  سیمین بهبهانی**

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 11:7  توسط مرجان  | 

خیلی وقت بود که صفحه ی وبلاگم رو ندیده بودم. حالا هم زل زده بودم و برّ و بر نگاهش می کردم. چشمم موند روی این شمارنده ی وب سایت که گذاشتمش گوشه ی سمت چپ. نگاه کنید: دو تا نقطه، بی وقفه دارن می چرخن.اصلا معلوم نمی شه که کدوم ،دنبال اون یکیه . اما این معلومه که هیچ وقت به هم نمی رسن!

کارشون شبیه اون کارهاییه که خیلی وقت ها آدم ها انجام می دن.من به چنین آدم هایی می گم :«غضنفر».

ولی جای نگرانی نیست ! همه ی آدم ها بعضی وقت ها غضنفر می شن. اشتباه که می شه کرد؛ نمی شه؟

ولی ای کاش یکیشون آهسته تر حرکت کنه تا اون یکی بهش برسه! یا نه. آهسته تر، نه! کاش می شد یکیشون سریع تر می دوید و به اون یکی می رسید... آره ، این دومی بهتره. بعد دوتایی با هم دور اونی که باید بگردن، می گشتن و ... من هم یه نفس راحتی می کشیدم!

حالا من چرا گیر دادم به این دو تا نقطه ی سایت وبگذر، خودم هم نمی دونم!

 

پ.ن : قسم می خورم که این پست رو از سر «بی سوژه گی»! ننوشتم...   

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 11:35  توسط مرجان  | 

آمده بود که بماند.

نماند، رفت.

آمده دیگر

شاید بماند

شاید ...

شاید ...

شاید ...

می دانی؟

یک نفر در گوشش گفت:«گذاشتیش سر راه؟»

بین خودمان باشد، رگ غیرتش آماسید ...

امروز ، کوله اش را برداشت. پرسیدم: کجا ؟!

چشمانش برق زد: « رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند... »*

درختان ، دست تکان می دادند: خیر پیش...

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 13:32  توسط مرجان  |