مدتیه که اینجا دیر به دیر به روز می شه. درست نمی دونم علتش چیه، ولی بدم نمی یاد که بعد از این بیشتر بنویسم.
این چند وقته، سوژه های زیادی برای نوشتن داشتم. می خواستم از «مخروط نور» و شعر «لحظه ی گمشده»ی سهراب بنویسم. یا از دغدغه ی مامان، بابت خداحافظی روبرتو کارلوس از فوتبال! یا می خواستم از مردی بنویسم که وقتی سر پیری، تازه فهمید همسرش بهش خیانت کرده، اوّل طلاقش داد و بعد خودش رو کشت. یا از ارغوان کوچولو که چه طور به پدرش التماس می کرد که به مادرش زنگ بزنه و باهاش آشتی کنه. ولی اصلا حوصله نداشتم از خانم هایی بنویسم که شوهراشون به هزار و یک روش، چه قبل از طلاق و چه بعدش، اون ها رو مورد آزار قرار می دن. چون اون موقع دیگه می شد مثنوی هفتاد منی که تقریبا همه ش رو از حفظیم.
حالا تو این پست، می خوام از یه درد بزرگ بنویسم که با وجودی که داره گریبان همه مون رو می گیره، ولی خودمون رو زدیم به اون راه و هر کی داره کار خودش رو می کنه:
بد حجابی.
اون هایی که موافقش هستن، دو دسته ان. یه دسته می خوان راه رو برای کثافت کاری های خودشون باز کنن، و دسته ی دیگه، متأسفانه بدون فکر، جوگیر شعار ها و بهتره بگم بهانه جویی های بی محتوای دسته ی اوّل شده ان. و تأسف بیشتر از این بابت که اکثریت قریب به اتفاق بد حجاب ها هم جزء همین دسته ی دوم هستن. آخه اگه به اعتقاد و تصمیم خودشون این جور رفتار می کردن که آدم انقدر دلش نمی سوخت.
حقیقتش هیچ وقت دلم نمی خواست که راجع به بد حجابی حرفی بزنم. چون نهی از منکری که آدم می دونه بی فایده ست و بیشتر باعث لجبازی می شه که واجب نیست. الان هم همچین قصدی ندارم. فقط دیدم بعضی از وبلاگ نویس ها حجت رو بر همه تموم کردن و از افکار و اعتقادات خودشون راجع به مسأله ی حجاب، زیاد نوشتن و از خودشون فتوا هایی صادر فرمودن، من هم گفتم وقتی تا این حد باهاشون مخالفم و یقین دارم که حق با اون ها نیست، چرا چهره ی واقعی خودم رو پنهان کنم و موضعم در این رابطه، روشن نباشه؟
تا یاد دارم، حرف کسایی که با حجاب مخالفن، این بوده: می گن که ما هم دوست داریم مثل آقایون، آزاد(!) باشیم. چرا من باید سختی پوشیدن این همه لباس رو تحمل کنم، فقط به خاطر اینکه اون آقایی که توی خیابون، چشمش می افته به من، ممکنه مرتکب گناه بشه. می گن این مشکل ما نیست! مشکل مرد هاست که نمی تونن جلوی چشمشون رو بگیرن و هیچ کنترلی روی خودشون ندارن؛ به ما هم مربوط نمی شه!
آخه عزیز من، این هم شد دلیل؟ آدم کسی رو دچار مشکل کنه، بعد بگه به من مربوط نیست؟
حقیقت اینه که همیشه افرادی تو جامعه ی آدم زندگی می کنند، که به تعبیر قرآن، قلب هاشون مریضه. وقتی یه بیماردل، به یه خانم به چشم بد نگاه می کنه، واقعا این خود خانمه نیست که معذب می شه و به لحاظ روحی آسیب می بینه؟
هیچ وقت به این فکر کردیم که وقتی بیماری یه آدم رو تشدید می کنیم، بعد از دور شدن ما چه اتفاقی می افته؟ آیا امکان نداره این آدم بیمار، بعد از دیدن یه بد حجاب، نتونه جلوی خودش رو بگیره و چند دقیقه یا چند ساعت بعد، دست به تجاوز بزنه؟ نمی گم یه بیمار اگه تحریک نشه، دست به کار های جنون آمیز نمی زنه، نه. چه بد حجابی باشه، چه نباشه، بیمار، بیماره و کار خودش رو می کنه. ولی اگه یکی از عوامل تشدید بیماریش، دیدن من باشه، اون وقت غیر منصفانه نیست اگه بگم من هم توی آزاری که یه دختر بی گناه دیگه می بینه و فریادرسی جز خدا نداره، سهیم بوده م. انگار این رسم روزگاره که همیشه تر و خشک با هم بسوزه.
جدای این موضوع، خیلی از آقایون، لزوما بیمار روحی نیستن، ولی اونقدر هم قوی نیستن که به اعتقادشون پایبند باشن. به عبارت دیگه، انگار دمدمی مزاج اند. صبح یه عروسک رو توی خیابون می بینن و شب می بینی که همسرشون دیگه دلشون رو زده. این عین حقیقته. یادمه که توی یکی از وبلاگ ها، یه نفر اومده بود کامنت گذاشته بود که این زن هایی که مخالف بد حجابی اند، نگران شوهر های خودشون هستن!
من واقعا نمی دونم یه آدم، چقدر باید حاضر باشه خودش رو گول بزنه. خانم محترمی که می فرمایید این ها نگران شوهر های خودشون هستن، چرا شما لااقل با خودتون رو راست نیستین؟ !شما اول برای من یه خانم پیدا کنید که حداقل توی خلوت خودش نگران شوهرش نباشه و خیال پرداز و دروغ گو هم نباشه، بعد به این فکر کنید که آیا این خانم موافق حجابه، یا مخالفش!
این حقیقت رو انکار نمی کنم که زن، ذاتا دوست داره که زیبا باشه و زیباییش رو هم به نمایش بذاره، منتها ماها انگار که همه چی رو با هم مخلوط (مؤدبانه ی قاطی!) کردیم و کارهامون یه جورایی ملّا نصرالدینی شده!
مثلا توی خونه ی خودمون و پیش کسایی که محرم ترین آدم ها به ما هستن، قیافه هامون خیلی ببخشید، مثل جن می مونه، بعد موقع بیرون رفتن که می شه، یک ساعت می ایستیم جلوی آینه و ... . آخه برای کی؟
یادمه خیلی وقت پیش، یه خانمی نمی دونم از کدوم کشور اومده بودن ایران. وقتی برگشتن کشور خودشون، گفته بودن که توی ایران، بی حوصله و کسل بودم. اوایل خیال می کردم دلیلش اینه که احساس غربت می کنم. ولی بعد فهمیدم که توی ایران، به خاطر اجباری بودن حجاب، اصلا خودم رو نمی دیدم و این باعث افسردگیم شده بود.
تکذیب نمی کنم حرف این خانم رو. من هم قبول دارم خانم های ایرانی اکثرا روحیه ی خوبی ندارن. البته من هنوز خانم های کشور های دیگه رو ندیدم؛ ولی شنیدیم که آمار افسردگی و خود کشی توی غرب، سرسام آور شده.
به نظر من راه حل این مشکل این نیست که یه خانم، خودش رو جلوی هر کسی(!) به نمایش بذاره، بلکه از زیبایی خودش لذت ببره! و در عین حال، مردم انقدر به برنامه های مبتذل نگاه کنن که براشون عادی بشه! اگه این طور بود، کشور های دیگه که پیش از ما همه ی این مراحل رو طی کردن، این همه به نتایج عکس نمی رسیدن.
اینه که می گم کار هامون برعکس شده. یه عده خشکه مذهب، لذت بردن یه خانم رو از زیبایی خودش، تابو کردن و حتی همسرانشون رو وادار می کنن که توی خونه و جمع دو نفره ی خودشون، باز هم به شکل خاصی از پوشش اسلامی! مقید باشن، و به همین راحتی اون ها رو از این نعمت محروم می کنن؛ یه عده ی دیگه هم که به شعورشون می رسه که این موضوع، یه نیازه، برای برطرف کردنش، به انظار عمومی پناه می برن! آی من کیف می کنم از تعبیر دکتر شریعتی در این مورد، که به دسته ی اوّل می گفت:«ملّا باجی(همون خشکه مقدس!)» و به دسته ی دوم می گفت:«شاه باجی(همون بی بند وبار!)» و بعد می گفت که شاه باجی ها در واقع همون ملّا باجی ها هستن، که از قضا تمبونشون رو در آوردن! (من جدا عذر می خوام ولی این عین جمله ی دکتر شریعتی بود و من بی تقصیرم!)
من نمی فهمم ما می خوایم حجاب آزاد بشه؟ بسم الله.
اون افرادی که می خواستن حجاب اجباری بشه، اونقدر به حرفشون مطمئن بودن که پاشدن رفتن جونشون رو دادن، تا اجباری بودن حجاب، جزئی از قانون اساسی ایران بشه. اون ها مطمئن بودن که بر حق اند، جونشون رو هم پای هدفشون دادن. حالا واقعا کسایی پیدا می شن که در کمال صحت عقل، حاضر باشن از جون خودشون بگذرن تا حجاب آزاد بشه؟ نه! چون به حرفشون مطمئن نیستن و به همین خاطر، می ترسن که به درک واصل بشن. به همین سادگی!
یاد یه حدیثی از پیغمبر می افتم که فرمودن «زمانی فرا می رسه که مرد ها به خاطر میل به محجبه بودن همسرانشون، سرزنش می شن.»
کدوم آقا هست که قلبا به اینکه کسی جز خودش، همسرش رو نبینه، مایل نباشه؟ همه ی آقایون، دوست دارن که همسرشون محجبه باشه و هر کس ادعایی جز این داشته باشه، یا می ترسه و دروغ می گه، یا اینکه واقعا باید به مرد بودنش شک کرد.
چه اتفاقی افتاده که به جایی رسیدیم که مردهامون ، می ترسن از اینکه به خاطر تمایل به حجاب همسرشون، مورد سرزنش قرار بگیرن، یا انگ کوته فکری و امّلی بهشون زده بشه؟
آخه یکی پیدا نمی شه بگه بابا جان، حقوق زن، این نیست که حق مسکن و طلاق و ... داشته باشه و خلاصه هر کاری که دلش خواست بکنه.
مثلا به نظرم، یکی از حقوق از دست رفته ی خانم ها اینه که به خاطر بیماری عده ای از آقایون، خانم ها دیگه حتی نمی تونن برای ورزش سالمی مثل شنا، به استخر برن. چرا که چند روز بعد، فیلمشون با کیفیت عالی، توی اینترنت و بازار، در اختیار همه قرار می گیره.
یه سؤال. اون مردهایی که پنهانی، حتی از شنا کردن خانم ها هم فیلم برداری می کنن، دست پرورده ی خود ماها نیستن؟
واقعا باعث تأسفه که بعضی از خانم ها، هنوز هم در هیچ موردی خودشون رو مقصر نمی دونن و کماکان دنبال درخواست هایی هستن، که هیچ موقع حلال مشکلات نبوده و نخواهد بود.
