تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

   یک سال دیگه هم گذشت و حالا هشت سال­ه که بهار، هم­آغوش خاک شده. گاهی که از همه چیز این زندگی خسته می­شم، توی دلم آرزو می­کنم که کاش من هم پیش بهار بودم.

   نمی­دونم چه حرصی­ه که باعث می­شه باز هم سختی­های زندگی رو تحمل کنم و با چنگ و دندون هم که شده، بچسبم به این دنیای بی­معرفت.

   تازگی­ها دیگه از دیدن و شنیدن هیچ ماجرای غیر انسانی­ای تعجب نمی­کنم. دنیای بی­رحمی­ه و فکر می­کنم که هرکی زودتر مُرده، بُرده.

 

   پ.ن: این حس هر از گاهی سراغ همه­ی آدم­ها می­آد، ولی نگران نباشید؛ تجربه نشون داده که آدمی­زاد، نادون­تر از این حرف­هاست و در هر صورت، به زودی همه چیز فراموشش می­شه. دوباره هر کاری از دستش بربیاد انجام می­ده که شاید بتونه چند روز باقی­مونده­ی عمرش رو یه­کمی بیشتر و احیاناً بهتر زندگی کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 20:19  توسط مرجان  | 

   امروز باور کردم که وقتی یه اتفاق بد توی زندگی آدم می­افته، همه چی سر جاش­ه و آب هم از آب تکون نمی­خوره. فقط تهِ دل آدم یه خورده تنگ می­شه و یه مشت سنگین می­خوره توی دهن آدم و یه بغض چاق هم می­پره توی گلو. چند تا قطره اشک، یواشکی از زیر پلک میان بیرون و این حالت نهایتاً تا یه مدت کوتاهی طول می­کشه. بعد دوباره همون زندگی همیشگی، همون قهقهه­ها، همون امیدواری­ها، همون ...

 

*...

من، و دل­تنگ، و این شیشه­ی خیس

...

یک نفر دل­تنگ است.

...

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دل­تنگ شدی؟

دل­خوشی­ها کم نیست: مثلاً این خورشید،

کودک پس­فردا،کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مرد

و هنوز، نان گندم خوب است.

و هنوز، آب می­ریزد پایین، اسب­ها می­نوشند.

قطره­ها در جریان،

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس.*

 

   آره؛ همه چی گذشت، این یکی هم می­گذره. الان برام مشکل­ه، غصه­ست، به خاطرش دلم گرفته؛ اما چند سال دیگه، امروز می­شه خاطره؛ می­شه یه یاد؛ می­شه یه روز قشنگ!

   ممنون که به حرف­هام گوش کردی. حالا با خیال راحت می­خوابم. شب بخیر خدا جون!

24/09/1377

23:42

 

   سال­هاست که چرک­نویس­هام رو دور نمی­ریزم؛ می­ذارمشون برای مامان. آشغال­های نسبتاً خیس رو می­ریزه توی کاغذهای به­دردنخور و بعد می­اندازه توی سطل زباله. این متن رو پریشب، کنار سطل آشغال خونه­مون، از لابه­لای کاغذ باطله­هایی که مامان برای دور ریختن کنار گذاشته بود پیدا کردم. عجیبه که بعد از ده سال، هنوز نوبتش نشده بود که بیفته توی سطل آشغال! توی یه ورقه­ی امتحانی نوشته شده بود و دور و برش پر از ضرب و تقسیم­های ریاضی بود. یادم­ه که ناراحتی اون شبم بابت این بود که اون ترم نتونسته بودم توی کلاس زبانم شاگرد اول بشم! ولی یادم نیست که چرا توی دفتر خودم ننوشتمش و چرا بعداً انداختمش دور.

   واقعاً چه­­قدر شکل غصه­ها و دغدغه­ها و آرزوهای آدم، با گذر زمان عوض می­شه...

 

   *سهراب سپهری - هشت کتاب – مجموعه­ی حجم سبز – جنبش واژه­ی زیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 15:17  توسط مرجان  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 6:30  توسط مرجان  |