امروز باور کردم که وقتی یه اتفاق بد توی زندگی آدم میافته، همه چی سر جاشه و آب هم از آب تکون نمیخوره. فقط تهِ دل آدم یه خورده تنگ میشه و یه مشت سنگین میخوره توی دهن آدم و یه بغض چاق هم میپره توی گلو. چند تا قطره اشک، یواشکی از زیر پلک میان بیرون و این حالت نهایتاً تا یه مدت کوتاهی طول میکشه. بعد دوباره همون زندگی همیشگی، همون قهقههها، همون امیدواریها، همون ...
*...
من، و دلتنگ، و این شیشهی خیس
...
یک نفر دلتنگ است.
...
زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشیها کم نیست: مثلاً این خورشید،
کودک پسفردا،کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب میریزد پایین، اسبها مینوشند.
قطرهها در جریان،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.*
آره؛ همه چی گذشت، این یکی هم میگذره. الان برام مشکله، غصهست، به خاطرش دلم گرفته؛ اما چند سال دیگه، امروز میشه خاطره؛ میشه یه یاد؛ میشه یه روز قشنگ!
ممنون که به حرفهام گوش کردی. حالا با خیال راحت میخوابم. شب بخیر خدا جون!
24/09/1377
23:42
سالهاست که چرکنویسهام رو دور نمیریزم؛ میذارمشون برای مامان. آشغالهای نسبتاً خیس رو میریزه توی کاغذهای بهدردنخور و بعد میاندازه توی سطل زباله. این متن رو پریشب، کنار سطل آشغال خونهمون، از لابهلای کاغذ باطلههایی که مامان برای دور ریختن کنار گذاشته بود پیدا کردم. عجیبه که بعد از ده سال، هنوز نوبتش نشده بود که بیفته توی سطل آشغال! توی یه ورقهی امتحانی نوشته شده بود و دور و برش پر از ضرب و تقسیمهای ریاضی بود. یادمه که ناراحتی اون شبم بابت این بود که اون ترم نتونسته بودم توی کلاس زبانم شاگرد اول بشم! ولی یادم نیست که چرا توی دفتر خودم ننوشتمش و چرا بعداً انداختمش دور.
واقعاً چهقدر شکل غصهها و دغدغهها و آرزوهای آدم، با گذر زمان عوض میشه...
*سهراب سپهری - هشت کتاب – مجموعهی حجم سبز – جنبش واژهی زیست