از تشخیص بیماریِ دایی، دو هفته هم نگذشته بود. 5شنبه که برای ملاقات رفتیم، چند دقیقهای به ساعت ملاقات مونده بود و راهمون ندادن. خواهرم با وساطت همکارش تونست زودتر از ما به دیدنش بره. کاملاً هشیار بود و صحبت میکرد. دو دقیقه مونده به ساعت ملاقات، دچار ایست قلبی شد. دکترها هم حدود نیم ساعت رویش کار کردن. واقعاً که این نیم ساعت برامون به اندازهی چند روز طول کشید. آخرش جلوی چشمهای بهتزدهی همه، آوردنش بیرون و گذاشتنش توی سردخونه. به همین راحتی...
خدا همهی درگذشتهها رو رحمت کنه.
الان توی فامیلمون، یه کوچولوی تازه وارد داریم، یه عزیز تازه از دست رفته و یه عروسی که در پیش روئه. واقعاً که راست میگن گریه و شادی با همه.
پ.ن: از لطف و محبت همهی دوستهای عزیزی که به یادم بودن و پیشاپیش تولدم رو تبریک گفتن، یک دنیا ممنونم. کی فکر میکرد که 29 اردیهشت امسال، بشه روز ختم داییِ من :(
*حافظ

