تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

از تشخیص بیماریِ دایی، دو هفته هم نگذشته بود. 5شنبه که برای ملاقات رفتیم، چند دقیقه­ای به ساعت ملاقات مونده بود و راهمون ندادن. خواهرم با وساطت همکارش تونست زودتر از ما به دیدنش بره. کاملاً هشیار بود و صحبت می­کرد. دو دقیقه مونده به ساعت ملاقات، دچار ایست قلبی شد. دکترها هم حدود نیم ساعت رویش کار کردن. واقعاً که این نیم ساعت برامون به اندازه­ی چند روز طول کشید. آخرش جلوی چشم­های بهت­زده­ی همه، آوردنش بیرون و گذاشتنش توی سردخونه. به همین راحتی...

   خدا همه­ی درگذشته­ها رو رحمت کنه.

   الان توی فامیلمون، یه کوچولوی تازه وارد داریم، یه عزیز تازه از دست رفته و یه عروسی که در پیش روئه. واقعاً که راست می­گن گریه و شادی با هم­ه.

 

   پ.ن: از لطف و محبت همه­ی دوست­های عزیزی که به یادم بودن و پیشاپیش تولدم رو تبریک گفتن، یک دنیا ممنونم. کی فکر می­کرد که 29 اردیهشت امسال، بشه روز ختم داییِ من :(

 

   *حافظ

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 23:13  توسط مرجان  | 

   توی دانشگاه، یه دوستی رو می­شناختم که یک روز در هفته رو برای مؤسسه­ی محک (مؤسسه­ی خیریه­ی حمایت از کودکان مبتلا به سرطان)، کار می­کرد و بابتش هم پولی نمی­گرفت. در واقع کار اصلی­اش اون­جا این بود که سعی می­کرد به بچه­ها نزدیک بشه، باهاشون بازی کنه و خلاصه یه جوری اون­ها رو سر ذوق بیاره. روی دیوارهای مخصوص و حتی شده روی دست و صورت خود بچه­ها نقاشی می­کشید و بهشون اجازه می­داد که اون­ها هم روی دست و صورتش نقاشی بکشن. تعریف می­کرد که این کار اغلبشون رو سر ذوق می­آورده و حسابی باعث تفریحشون می­شده. یا مثلاً با مادرهایی که اوضاع روحی خوبی نداشتن دوست می­شد و سعی می­کرد شریک غصه­ها و سنگ صبور دل­واپسی­های مادرانه­شون باشه. البته در این موردها یه آموزش­هایی هم از قبل دیده بود.

   گاهی ماجراهای ناراحت­کننده­ای رو از این بچه­ها برامون تعریف می­کرد و همه متأثر می­شدیم :(

   کتابِ «اسکار و خانم صورتی» رو که می­خوندم، به یاد این دوست نیکوکار افتادم. یکی از دوست­های خیلی خوبم، چند سال پیش این کتاب رو بهم معرفی کرد. ماجرای پسربچه­ی ده ساله­ای­ه که مبتلا به سرطان شده و به پیشنهاد پرستار مهربونش (خانم صورتی) هر شب برای خدا نامه می­نویسه و یه آرزو می­کنه.

   خیلی خیلی کتاب نازنینی­ه. 75 صفحه بیشتر نبود؛ ولی من با کلمه به کلمه­اش زندگی کردم... اسکار کوچولو رو با اون احساس گناهِ کودکانه و خنده­دارش و خیال­پردازی­ها و منطق زیبا و کودکانه­اش بارها و بارها به آغوش کشیدم؛ خصوصاْ وقتی که برای خدا نوشت: «امروز آرزویی ندارم و می­تونی استراحت کنی» !!!

 

   *تألیف اریک امانوئل اشمیت- ترجمه­ی مهتاب صبوری- نشر بازتاب­نگار- چاپ سوم، 1100 تومان

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 12:31  توسط مرجان  | 

   دو سه روزی اوضاع دل و روده­مان سخت به هم ریخته بود. حالا مشغول سپری کردن دوره­ی نقاهت می­باشیم؛ یعنی دوران عُق زدن(!) و گلاب به رویتان دست به آب رفتن­های پی در پی را پشت سر گذاشته­ایم و در مرحله­ی بی­اشتهایی به سر می­بریم و عمراً هم نزد طبیب نمی­رویم! خودمان به حد کافی آبکی­جات و سدیم و پتاسیم (همان موز!) به خورد خودمان می­دهیم و کوتریموکسازول­های 12 ساعته (هر بار دو عدد!) میل می­نماییم و در هر ساعت از شبانه­روز که صلاح دانستیم، یک عدد متوکلوپرامید10 (که در تلفظ صحیحش نیز سخت عاجز می­باشیم) تناول می­فرماییم. فعلاً که ملالی نیست جز کاهش طبیعی تعداد رفت و آمدهایمان به نمایشگاه کتاب عزیز و نازنینمان.

   دلمان هم دارد برای آلوچه و ترشک و لواشک و گوجه­سبز و توت­فرنگی­های دل­ربا و فریبای داخل یخچال خانه­مان، سخت می­تپد. امید که پروردگار شفای عاجل عنایت فرماید!

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 20:47  توسط مرجان  | 

                   

                        

 

   چند روزی رو توی مشهد مقدس، مهمون امام رضا(ع) بودم. نایب الزیاره­ی همه­ی بلاگرها و دوستان خوبم هم بودم.

   دیروز رسیدیم تهران. هوای تهران یک­دفعه گرم شده. لاک قرمز جیغی که امروز به ناخن­هام زدم، و نوستالژیِ درخت توت همسایه که تا جلوی پنجره­ی اتاق خواب خم می­شه و بی­صبری من برای چیدن توت­هاش، و گاز زدن به گوجه سبزهای ترش، و ورق زدن کتاب­هایی که قراره امسال از نمایشگاه کتابِ عزیز و دوست­داشتنی بخرم، و این­که تا چند روز دیگه خونه پر می­شه از بوی نم پوشال­های کولر، و لیس زدن به بستنی­های یخی، و پیچیدن بوی مربای توت­فرنگی و دلمه­ی برگ موی مامان، همه باعث می­شه که این روزها احساس خیلی خوبی داشته باشم؛ اگه و فقط اگه بعضی حس­های باریک و شکننده­ی اردیبهشتی بذارن.

 

   پ.ن: مثل این­که من هم بالاخره دارم تصمیم خودم رو می­گیرم و قراره کاری رو که همیشه دوست داشته­ام انجام بدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 13:47  توسط مرجان  |