کسی خونه نیست. برای خودت چای دم میکنی و میریزی توی یه لیوان بزرگ و میذاریش روی میز که خنک بشه و با بیسکویت کرمدار گرجی بخوری.
همینجوری هوس میکنی که یه چند خطی بنویسی. صفحهی Word رو باز میکنی، یه گاز به بیسکویت میزنی و کمی از چایت رو مینوشی. یه موی سفید کوچولو از وسط بیسکویت میزنه بیرون. سعی میکنی خودت رو قانع کنی که این مویِ آدم نیست و نخِ گونیِ شکره و تو نباید به این چیزها حساس باشی. اون قسمتی که ازش مو آویزون بود رو میاندازی دور و بقیهاش رو با اکراه میذاری توی دهنت و سعی میکنی به خودت بقبولونی که اون حتماً موی گونی بوده و بیسکویتش خیلی خوشمزهست و توی این عصر پاییزی زیبا، با یه لیوان چای داغ، حسابی میچسبه.
سعی میکنی از این یکی دو ساعت فرصت پیش اومده نهایت استفاده رو بکنی و با خودت خلوت کنی.
یادت میافته چند دقیقه پیش، به طور اتفاقی وبلاگ یکی از دوستانت رو که مدتی قبل بهش پیشنهاد وبلاگنویسی داده بودی، و اون امتناع کرده بود رو پیدا کردی. با خودت فکر میکنی این دختر که به این خوبی مینویسه؛ چرا میگه بلد نیستم بنویسم و این همه وقت هیچ حرفی از وبلاگش نزده؟! به خودت قول میدی که به حریم شخصیاش احترام بذاری و تا وقتی خودش نگفته، دیگه نوشتههاش رو نخونی.
تلفن زنگ میزنه. یه شمارهی آشناست و میدونی که با تو کاری نداره. اولش تصمیم میگیری که جواب ندی؛ ولی یه آن نظرت عوض میشه و تا به خودت میآی میبینی که گوشی رو روشن کردی و باید بگی «بله». اون طرف خط، یه آدم به غایت بیمنطقه که همیشه باید مراقب باشی که یه موقع باهاش بحث نکنی وگرنه تا فردا صبح ادامه میده و بالاخره تو مجبوری که قانع بشی. ترجیح میدی مثل یه برهی خوب سرت رو بندازی پایین و با کمی اوهوم اوهوم گفتن، چند دقیقهای رو تحمل کنی تا همه چیز تموم بشه.
با خودت فکر میکنی که این روزها احساس خیلی خوبی داری. چند روز پیش یه مشکلی برات پیش اومد که حس کردی پشتت خیلی خالی شده. خدای خوب برات سنگ تموم گذاشت و ظرف 24 ساعت همه چیز اونطوری شد که تو آرزو داشتی بشه.
این روزها بهجای شکرگزاری، تمام سعیت رو کردی که از همیشه بدتر باشی. حالا پشیمونای و قصد داری که به زودی زود همه چیز رو جبران کنی.
تو خدایی داری که خیلی زود راضی میشه و این باعث شده بیش از حد مجازت به مهربونیاش غرّه بشی و این یعنی که تا اطلاع ثانوی وضعیت قرمزه.
انگار همین دیروز بود که چهار نفری مینشستیم ته کلاس و برای مبارکی و تبارکی و انارکی و سهچارکی، جشن میگرفتیم و شعر میخوندیم و میخندیدیم. سمانه هم که به قول آیدا جا و مکان مشخصی نداشت و با اون روابط عمومی استثنائیاش(!) لحظه به لحظه، در اقصی نقاط کلاس قابل رؤیت بود.
بازار خَر و قاطر و شترمرغ و اسبهامون، حسابی داغ بود.
آیدا، ...آکادیا بود؛ من، ...مشاهناجرم؛ شبنم، ...منبش؛ و تو، فابرعشهدوتسهمطاف.
چهقدر از "پلیز"های مردم بدبخت، سوژه میساختیم و میخندیدیم! یادش بهخیر...
اون سالها گذشت و ما بزرگ شدیم و ریشهی دوستیهامون هم عمیقتر شد.
یادته دختر؟! اون روز که تلفنی با هم صحبت میکردیم، فهمیدم که چشمهات برق زده و دل کوچیکت توی یه قلبِ آشنا خونه کرده. بهت گفتم که دلم روشنه و تو گفتی که قلبت آرومه و حس میکنی که دلهاتون به هم محرم شده.
اونی که وعدهی مودت و رحمت داده بود، بالاخره به قولش عمل کرد و دل و جانتون رو یکی کرد. توی لحظهی یکی شدنتون، راه میرفتم و آیةالکرسی میخوندم و دعا میکردم همونی که دل و جانتون رو یکی کرده، این پیوند رو تا ابد، مبارک قرار بده.
دیگه دل توی دلمون نبود که فاطمهی سالهای بچهگی و مدرسه رو توی لباس عروسی ببینیم. چهقدر توی لباس زیبای عروسیات زیباتر شده بودی دختر! حلقه زدیم و دورت گشتیم و شادی کردیم... واقعاً خوش گذشت!
تا چشمت به من میافتاد، اشاره میکردی که بدو برو عکس بگیر! با خودم فکر میکردم، هنوز همون فاطمهی مهربون و دلسوز کلاس دوم راهنماییه که مثل مامانها حواسش به همه چیز هست؛ حتی توی اون شلوغ پلوغی!
مردم با احترام میاومدن و تبریک میگفتن... ما اما گروه اراذل و اوباش بودیم که اون حوالی میپلکیدیم و هر از گاهی خم میشدیم نزدیک گوشِت و با نیشهای باز میپرسیدیم: "عزیزم همه چیز مرتبه؟ ...یش نداری؟!!! ناهار خوردی؟ تشنهات نیست؟ یه کم موز میخوری؟"... و از خودم سؤال میکردم که واقعاً چرا بعد از این همه سال، هیچ کدوم از ما درست نشده و کماکان به اتفاق، جزء گروه اشرار محسوب میشیم؟!
وقتی موز رو توی بشقاب خُرد میکردم، آهسته در گوشِت گفتم: عزیزم، تو عروسی! یه امشب خودت رو کنترل کن و با چنگال میوه بخور. باشه؟! تکههای موز رو کوچک میگرفتم که رژ لبت پاک نشه. تو اما خیلی شیک دست خوشگل لاکزدهات رو کردی توی بشقاب و تکهی موز رو برداشتی و من با خودم فکر کردم که تو هنوز همون فاطمهی ساده و شیطون و بی قل و غش دوم راهنمایی هستی...
سمانه هم هنوز همون وروجک دوم راهنمایی بود و مثل میومیو یک لحظه بود و لحظهی بعدی نبود! تا تونست شیطونی کرد و حسابی شلوغبازی درآورد. به قول خودش مگه آدم چند تا از این دوستها داره؟!
آیدا مثل همیشه آروم بود و از برق چشمهاش معلوم بود که چهقدر از بودن و دیدن تو توی لباس سفید و زیبای عروسی خوشحاله. انقدر ذوق کرده بود که میتونستی دونه دونهی قندهایی که توی دلش آب میشد رو بشماری!
خدا رو شکر، به خاطر داشتن این همه دوست خوب و نازنین...
فاطمهی عزیز و آقای پیرحسینلو، دعا میکنم که یکی شدن دل و جانتون مبارک و عشقتون پایدار و روزافزون باشه. براتون یک دنیا سلامتی و خوشبختی آرزو میکنم.
پ.ن: از آشنایی با سارا و لیلای عزیز، خیلی خیلی خوشحال شدم. همینطور مانامهر دوستداشتنی که تا به حال توی دنیای واقعی ندیده بودمش و از خانمی و ماه بودن این دختر هرچی بگم، باز هم کم گفتهام...
همیشه یه خودکار و یه دفترچه یادداشت کوچولو میذارم روی میز که مثلاً برای یادداشتهای کوچک و ضروری، ازش استفاده کنیم. ولی ماجرا از این قرار بود که هر موقع لازمش داشتم، میدیدم که خودکاره غیبش زده و سر جاش نیست...
در واقع شخصی (شما بخونید ابوی محترم!) که قبلاً ازش استفاده کرده بودن، بعد از تموم شدن کارشون، خودکاره رو در نقطهی نامعلومی رها میکردن و میرفتن پی کارشون و دفعهی بعدی که لازمش داشتن، دوباره برمیگشتن و اون رو از جای همیشگی برمیداشتن و به روی مبارکشون هم نمیآوردن!
این چرخه ادامه داشت تا اینکه چند ماه پیش، بالاخره صبرم تموم شد و روی یه باریکه از کاغذ نوشتم: "لطفاً بعد از مصرف، بذارید سر جاش!" و باریکه رو هم گذاشتم داخل لولهی خودکار.
امروز یه لحظه با خودم فکر کردم که جالبه از وقتی این نوشته رو گذاشتهام، دیگه خودکاره همیشه سر جاشه! دوباره برداشتم نگاهش کردم، دیدم همون شخص محترم، کنارش نوشته: "بیا گدا..."
حالا سؤال من اینه:
۱- آیا این شخص محترم، از وقتی که نوشته رو خوندن، دچار تحول شدهان و بعد از هر بار مصرف، خودکار رو میذارن سر جاش؟ یا اینکه ایشون با بنده و خودکار بیکِ عزیزم قهر فرمودهان و اصلاً دیگه ازش استفاده نکردهان؟!
۲- آیا به نظر شما من گدا و خسیسام؟! D:
*عباس میرزا ملک آرا
1- اول دبیرستان که بودیم، یه دبیر اقتصاد داشتیم که آدم خیلی خشک و تکبعدیای بود و سر کلاسش کوچکترین حرف غیر درسیای ازش نمیشنیدیم. وقتهایی که وارد کلاس میشد، فقط سر تکون میداد که یعنی سلام. خیلی از درسهای حفظ کردنی خوشم میاومد، معلمش هم شوت از آب در اومده بود. همیشه سر کلاسهاش با دوستانم لژ نشینی میرفتیم ته کلاس. از قضا این معلم ما صینههای خیلی بزرگی داشت که تو نگاه اول بدجوری به چشم میاومد. بندهی خدا شده بود اسباب خنده و مسخرهی ما. خیلی هم با discipline بود [به جای discipline الان عبارت فارسی و قشنگی به ذهنم نمیرسه] یه روز نفهمیدیم آفتاب از کدوم طرف در اومده بود که آخر کلاس گفت هرکس یه برگه برداره و هر نظر، پیشنهاد یا انتقادی از کلاس داره بنویسه. ما هم نامردی نکردیم و دسته جمعی و به سرکردگی اینجانب، یه برگه برداشتیم و توی نوشتههامون تقریباً از هیچ توهین و تمسخری دریغ نکردیم. بندهی خدا خیلی بهش برخورد و حسابی دلگیر شد.
اون روز توی جمع دوستانهمون جو گیر بودیم و پشیمون که چه عرض کنم، از اینکه تونسته بودیم تا اون حد بچزونیمش، خیلی هم خرسند بودیم. طفلکی مثل مرغ پرکنده بالا و پایین میپرید و به زمین و زمان غر میزد.
شب موقع خوابیدن، کاملاً از کارم پشیمون بودم. نوشتهی ما بدجور آزار دهنده بود. راستش رو بخواین خیلی فراتر از یه شیطنت پشت نیمکتی بهش توهین کرده بودیم. مدتها عذاب وجدان داشتم و دلم میخواست یه جوری ازش بخوام که حلالم کنه. دیگه هیچ وقت ندیدمش. از یکی از دوستانم شنیدم که همون سال، همراه شوهرش برای همیشه از ایران رفته. نمیدونم؛ شاید اگه نمیرفتن هم هیچوقت روم نمیشد که ازش عذرخواهی کنم. فقط میدونم که هنوز هم وجدانم ناراحته و هر موقع یادش میافتم ناراحت میشم.
یعنی ممکنه خودش حلالم کرده باشه؟! رسم این روزگار رو خوب میشناسم. منتظرم و میدونم که یه روزی، یه جایی، یه عدهای دور هم جمع میشن و مسخرهام میکنن و دل من به همون اندازه به درد میآد...
2- پیشدانشگاهی که بودیم، یه دبیر معارف داشتیم که خیلی خیلی بدتیپ و عقایدش به غایت عصر حجری بود و با وجود سن بالایی که داشت، هرگز به حجم زیاد موهای زائدش، دست نزده بود. احتمالاً این کار رو در حد شرک به خدای واحد میدونست و میتونم مجسم کنم که از تصور همچین گناه کبیرهای، اول دستش رو گاز میگرفت و به بیرون تُف میکرد و بعد دستهاش رو بالا میبرد و به درگاه خدا توبه میکرد. خیلی هم خانم زودباور و سادهلوحی بود. دو تا ضربالمثل معروف ورد زبونش بود: 1- تو مو میبینی و من پیچش مو. 2- شتر در خواب بیند پنبه دانه! سر کلاس، در حین نکوهش بد حجابی و عشقهای کاذب و سایر نصایحش، دائماً از این دو تا ضربالمثل استفاده میکرد و کار تا جایی بالا گرفته بود که بچهها توی گفتن این ضربالمثلها باهاش همراهی میکردن و کلاس از شدت خنده منفجر میشد. جالبتر این بود که طفلکی خیال میکرد بچهها دارن به حرف بامزهی اون میخندن و خودش بیشتر از بقیه میخندید. یه روز بعد از پایان نصایح اخلاقی و لعن و نفرین عشقهای ماقبل ازدواج، یکی از بچهها که رفته بود درس جواب بده، یواشکی این بیتِ سعدی رو روی تخته نوشت:
شتر را چو شور و طرب در سر است اگر آدمی را نباشد خر است
بچهها خیلی خندیدن و کلاس حسابی به هم ریخت. موقع پاک کردن تخته، شعره رو خوند؛ منظورش رو هم مشخص بود که فهمیده؛ ولی اصلاً به روی خودش نیاورد...
نمیدونم رنجید یا نه؛ ولی هنوز وقتی یاد اون صحنه میافتم، یه جورایی ناراحت میشم. خدا رو شکر که توی این یکی، دیگه نقشی نداشتم!
بالاخره نمردم و یک نفر پیدا شد و یه نظری در مورد "دورهگرد" و خونهی فسقلیاش داد! نگید بیجنبهامها... ولی خداییش خیلی خوشحال شدم!
به نظرم جناب آزاد کار جالبی کرده و ایدهی خیلی خوبیه که هرکس بگه چه ذهنیت و تصوری از دوستان نادیده و مجازیاش داره.
اول ذهنیتی که آقای آزاد از من دارن رو همینجا (!)Copy & Paste میکنم و بعد اعتراف میکنم که چه قسمتهاییاش درست بوده و اعتراض(!) میکنم که کجاهاش رو اشتباه حدس زدهان D:
"به نظرم آدم چاق و توپولی میآید! ازش یاد گرفتهام که حلیم را هلیم بنویسم ولی همانطور با شکر بخورماش. آدم گرم و حساسی است درست مثل خود من. صمیمی و با محبت؛ ولی امان که زود رنج است. گلولهای آتشین را شاید برای اخطار به بینندگان، اول وبلاگ قرار داده تا طرف حساب کار خود را بکند. اهل کمک است ولی زود هم خسته میشود. تاریخ تولدش را نمیدانم تا طالعش را بگویم! فکر میکنم لیسانس دارد ولی این برای خودش خیلی چیز با ارزشی نیست یا حداقل دل خوشی از آن ندارد. گاهی چنان منطقی میشود که بینندهی گاهی کمسواد خود را به دنیای فیزیک هم میبرد. یه دوست با وفا است و میشود روی همیاری او حساب کرد. حدس می زنم حدود ۳۰ سال داشته باشد!!"
از اونجا که آدمهای احساسی، اغلب اضافه وزن دارن، به شما حق میدم که تصورتون از من، آدم چاقالویی باشه! یه زمانی توپولی بودم؛ ولی الان چند سالی میشه که بیش از ذرهای به جِرم 45kg و ارتفاع 162cm نیستم!
دیگه از زود رنجی و احساسی بودن نگید که خودم بیشتر از دستش حرص میخورم و شاکیام. این ویژگی، از مضرات اردیبهشتی بودنه که متأسفانه گریبان من رو هم گرفته؛ تا جایی که به همه توصیه میکنم که سعی کنن بچههاشون متولد بهار نباشن!
گلولهی آتشین رو چون دوستش دارم و زیباست، گذاشتم گوشهی وبلاگم. ولی اعتراف میکنم که توی برخوردم با عناصر ذکور (البته از نوع نامحرمشون!)، اصولاً از همون اول یه گارد خیلی بزرگ میگیرم و همیشه مراقبم که این جماعت، حساب کار دستشون باشه! آدم معذبی نیستم؛ ولی در مواجهه با آقایون، طوری برخورد میکنم که معذب بشن و روشون نشه و به عبارتی جرأت نکنن که از حد خودشون خارج بشن. این روش همیشه به صورت تضمینی جواب داده و اون رو به همهی خانمهای عزیز و محترم توصیه میکنم!
نمیدونم اهل کمک بودن از کجای نوشتههای من برداشت شده (شاید از سبزی پاک کردنم!) ولی کاملاً قبول دارم که خیلی زود خسته میشم!
لیسانس فیزیک دارم؛ از یکی از دانشگاههای تهران که خوشبختانه گروه فیزیکش، جزء ابَر قدرتهای فیزیک محسوب میشه. رشتهام رو خیلی دوست دارم و فکر میکنم که برای فیزیک، 4 سال درس خوندن خیلی کمه و حالا حالاها باید بخونم.
دوستهای (مجازی و حقیقی) خیلی خوبی دارم و امیدوارم همونطوری که نوشتید، من هم دوست با وفایی باشم و بشه یه حسابهایی روم باز کرد. :)
در مورد سن هم، متولد اردیبهشت 1362 هستم و اگه به جای 30، مثلاً حدس زده بودید که 20 سالمه، مطمئن باشید که عمراً هم به روی خودم نمیآوردم!
پ.ن: کاش روحیهی انتقاد پذیری من و بقیهی دوستان اجازه میداد و در کنار همچین نقد محترمانه و ملایمی، نقایص و کاستیهامون هم مطرح میشد.
امشب سریال حضرت یوسف(ع) رو که میدیدم، با خودم فکر میکردم که بد نبود برای انتخاب بازیگر نقش حضرت یوسف و البته نوع گریمش، با چند تا خانم هم یه مشورتی میکردن!
به نظر من احتمال اینکه آقایون موقع میل کردن ترنج(!)، و با دیدن یوزارسیف، دستهاشون رو با چاقو ببرن، خیلی بیشتر از خانمهاست!
به نظر میرسه که شخصیت یوزارسیف، بیشتر بر اساس سلیقه یا بهتر بگم، غریزهی جنصی آقایون انتخاب و گریم شده تا خانمها. من که به شخصه حالم از دیدن همچین مرد سفید و خوشگل و اوشگولی به هم میخوره؛ چه برسه بخوام خودم رو هم براش بکُشم...
دیگه الله اعلم!
و یه نکتهی دیگه! یادمه که تا همین چند سال پیش، پسرهای دانشجو، با ترس و لرز جرأت میکردن که توی دانشگاه، پیرهن آستین کوتاه بپوشن. خیلی جالبه که در دورهای از زمان، پیرهن آستین کوتاه برای آقایون دانشجو، اشکال شرعی داشته؛ ولی در دورهی دیگهای از زمان، پیامبر خدا، پیرهن آستین کوتاه و البته کمی هم چسبان میپوشیده! جلالخالق!!!