تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

   کسی خونه نیست. برای خودت چای دم می­کنی و می­ریزی توی یه لیوان بزرگ و می­ذاریش روی میز که خنک بشه و با بیسکویت کرم­دار گرجی بخوری.
   همین­جوری هوس می­کنی که یه چند خطی بنویسی. صفحه­ی Word رو باز می­کنی، یه گاز به بیسکویت می­زنی و کمی از چایت رو می­نوشی. یه موی سفید کوچولو از وسط بیسکویت می­زنه بیرون. سعی می­کنی خودت رو قانع کنی که این مویِ آدم نیست و نخِ گونیِ شکره و تو نباید به این چیزها حساس باشی. اون قسمتی که ازش مو آویزون بود رو می­اندازی دور و بقیه­اش رو با اکراه می­ذاری توی دهنت و سعی می­کنی به خودت بقبولونی که اون حتماً موی گونی بوده و بیسکویتش خیلی خوشمزه­ست و توی این عصر پاییزی زیبا، با یه لیوان چای داغ، حسابی می­چسبه.
   سعی می­کنی از این یکی دو ساعت فرصت پیش اومده نهایت استفاده رو بکنی و با خودت خلوت کنی.
   یادت می­افته چند دقیقه پیش، به طور اتفاقی وبلاگ یکی از دوستانت رو که مدتی قبل بهش پیشنهاد وبلاگ­نویسی داده بودی، و اون امتناع کرده بود رو پیدا کردی. با خودت فکر می­کنی این دختر که به این خوبی می­نویسه؛ چرا می­گه بلد نیستم بنویسم و این همه وقت هیچ حرفی از وبلاگش نزده؟! به خودت قول می­دی که به حریم شخصی­اش احترام بذاری و تا وقتی خودش نگفته، دیگه نوشته­هاش رو نخونی.
   تلفن زنگ می­زنه. یه شماره­ی آشناست و می­دونی که با تو کاری نداره. اولش تصمیم می­گیری که جواب ندی؛ ولی یه آن نظرت عوض می­شه و تا به خودت می­آی می­بینی که گوشی رو روشن کردی و باید بگی «بله». اون طرف خط، یه آدم به غایت بی­منطق­ه که همیشه باید مراقب باشی که یه موقع باهاش بحث نکنی وگرنه تا فردا صبح ادامه می­ده و بالاخره تو مجبوری که قانع بشی. ترجیح می­دی مثل یه بره­ی خوب سرت رو بندازی پایین و با کمی اوهوم اوهوم گفتن، چند دقیقه­ای رو تحمل کنی تا همه چیز تموم بشه.
   با خودت فکر می­کنی که این روزها احساس خیلی خوبی داری. چند روز پیش یه مشکلی برات پیش اومد که حس کردی پشتت خیلی خالی شده. خدای خوب برات سنگ تموم گذاشت و ظرف 24 ساعت همه چیز اون­طوری شد که تو آرزو داشتی بشه.
   این روزها به­جای شکرگزاری، تمام سعیت رو کردی که از همیشه بدتر باشی. حالا پشیمون­ای و قصد داری که به زودی زود همه چیز رو جبران کنی.
   تو خدایی داری که خیلی زود راضی می­شه و این باعث شده بیش از حد مجازت به مهربونی­اش غرّه بشی و این یعنی که تا اطلاع ثانوی وضعیت قرمزه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 18:19  توسط مرجان  | 

   انگار همین دیروز بود که چهار نفری می­نشستیم ته کلاس و برای مبارکی و تبارکی و انارکی و سه­چارکی، جشن می­گرفتیم و شعر می­خوندیم و می­خندیدیم. سمانه هم که به قول آیدا جا و مکان مشخصی نداشت و با اون روابط عمومی استثنائی­اش(!) لحظه به لحظه، در اقصی نقاط کلاس قابل رؤیت بود.
   بازار خَر و قاطر و شترمرغ و اسب­هامون، حسابی داغ بود.
   آیدا، ...آکادیا بود؛ من، ...مشاهناجرم؛ شبنم، ...منبش؛ و تو، فابرعشهدوتس­همطاف.
   چه­قدر از "پلیز"های مردم بدبخت، سوژه می­ساختیم و می­خندیدیم! یادش به­خیر...
   اون سال­ها گذشت و ما بزرگ شدیم و ریشه­ی دوستی­هامون هم عمیق­تر شد.
   یادت­ه دختر؟! اون روز که تلفنی با هم صحبت می­کردیم، فهمیدم که چشم­هات برق زده و دل کوچیکت توی یه قلبِ آشنا خونه کرده. بهت گفتم که دلم روشن­ه و تو گفتی که قلبت آروم­ه و حس می­کنی که دل­هاتون به هم محرم شده.
   اونی که وعده­ی مودت و رحمت داده بود، بالاخره به قولش عمل کرد و دل و جانتون رو یکی کرد. توی لحظه­ی یکی شدنتون، راه می­رفتم و آیة­الکرسی می­خوندم و دعا می­کردم همونی که دل و جانتون رو یکی کرده، این پیوند رو تا ابد، مبارک قرار بده.
دیگه دل توی دلمون نبود که فاطمه­ی سال­های بچه­گی و مدرسه رو توی لباس عروسی ببینیم. چه­قدر توی لباس زیبای عروسی­ات زیباتر شده بودی دختر! حلقه زدیم و دورت گشتیم و شادی کردیم... واقعاً خوش گذشت!
   تا چشمت به من می­افتاد، اشاره می­کردی که بدو برو عکس بگیر! با خودم فکر می­کردم، هنوز همون فاطمه­ی مهربون و دل­سوز کلاس دوم راهنمایی­ه که مثل مامان­ها حواسش به همه چیز هست؛ حتی توی اون شلوغ پلوغی!
   مردم با احترام می­اومدن و تبریک می­گفتن... ما اما گروه اراذل و اوباش بودیم که اون حوالی می­پلکیدیم و هر از گاهی خم می­شدیم نزدیک گوشِت و با نیش­های باز می­پرسیدیم: "عزیزم همه چیز مرتب­ه؟ ...یش نداری؟!!! ناهار خوردی؟ تشنه­ات نیست؟ یه کم موز می­خوری؟"... و از خودم سؤال می­کردم که واقعاً چرا بعد از این همه سال، هیچ کدوم از ما درست نشده و کماکان به اتفاق، جزء گروه اشرار محسوب می­شیم؟!
   وقتی موز رو توی بشقاب خُرد می­کردم، آهسته در گوشِت گفتم: عزیزم، تو عروسی! یه امشب خودت رو کنترل کن و با چنگال میوه بخور. باشه؟! تکه­های موز رو کوچک می­گرفتم که رژ لبت پاک نشه. تو اما خیلی شیک دست خوشگل لاک­زده­ات رو کردی توی بشقاب و تکه­ی موز رو برداشتی و من با خودم فکر کردم که تو هنوز همون فاطمه­ی ساده و شیطون و بی قل و غش­ دوم راهنمایی هستی...
   سمانه هم هنوز همون وروجک دوم راهنمایی بود و مثل میومیو یک لحظه بود و لحظه­ی بعدی نبود! تا تونست شیطونی کرد و حسابی شلوغ­بازی درآورد. به قول خودش مگه آدم چند تا از این دوست­ها داره؟!
   آیدا مثل همیشه آروم بود و از برق چشم­هاش معلوم بود که چه­قدر از بودن و دیدن تو توی لباس سفید و زیبای عروسی خوشحال­ه. انقدر ذوق کرده بود که می­تونستی دونه دونه­ی قندهایی که توی دلش آب می­شد رو بشماری!
   خدا رو شکر، به خاطر داشتن این همه دوست خوب و نازنین...
   فاطمه­ی عزیز و آقای پیرحسین­لو، دعا می­کنم که یکی شدن دل و جانتون مبارک و عشقتون پایدار و روزافزون باشه. براتون یک دنیا سلامتی و خوش­بختی آرزو می­کنم.

   پ.ن: از آشنایی با سارا و لیلای عزیز، خیلی خیلی خوشحال شدم. همین­طور مانامهر دوست­داشتنی که تا به حال توی دنیای واقعی ندیده بودمش و از خانمی و ماه بودن این دختر هرچی بگم، باز هم کم گفته­ام...

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 9:27  توسط مرجان  | 

   همیشه یه خودکار و یه دفترچه یادداشت کوچولو می‌ذارم روی میز که مثلاً برای یادداشت‌های کوچک و ضروری، ازش استفاده کنیم. ولی ماجرا از این قرار بود که هر موقع لازمش داشتم، می‌دیدم که خودکاره غیبش زده و سر جاش نیست...
   در واقع شخصی (شما بخونید ابوی محترم!) که قبلاً ازش استفاده کرده بودن، بعد از تموم شدن کارشون، خودکاره رو در نقطه‌ی نامعلومی رها می‌کردن و می‌رفتن پی کارشون و دفعه‌ی بعدی که لازمش داشتن، دوباره برمی‌گشتن و اون رو از جای همیشگی برمی‌داشتن و به روی مبارکشون هم نمی‌آوردن!
   این چرخه ادامه داشت تا این‌که چند ماه پیش، بالاخره صبرم تموم شد و روی یه باریکه از کاغذ نوشتم: "لطفاً بعد از مصرف، بذارید سر جاش!" و باریکه رو هم گذاشتم داخل لوله‌ی خودکار.
   امروز یه لحظه با خودم فکر کردم که جالب‌ه از وقتی این نوشته رو گذاشته‌ام، دیگه خودکاره همیشه سر جاش‌ه! دوباره برداشتم نگاهش کردم، دیدم همون شخص محترم، کنارش نوشته: "بیا گدا..."
   حالا سؤال من این‌ه:
   ۱- آیا این شخص محترم، از وقتی که نوشته رو خوندن، دچار تحول شده‌ان و بعد از هر بار مصرف، خودکار رو می‌ذارن سر جاش؟ یا این‌که ایشون با بنده و خودکار بیکِ عزیزم قهر فرموده‌ان و اصلاً دیگه ازش استفاده نکرده‌ان؟!
   ۲- آیا به نظر شما من گدا و خسیس‌ام؟! D:

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 23:6  توسط مرجان  | 

   امیر نظام مردی بود که تلوّن مزاج نداشت و تخلف در کاش نبود.*
*عباس میرزا ملک آرا

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 20:45  توسط مرجان 

1-  اول دبیرستان که بودیم، یه دبیر اقتصاد داشتیم که آدم خیلی خشک و تک­بعدی­ای بود و سر کلاسش کوچک­ترین حرف غیر درسی­ای ازش نمی­شنیدیم. وقت­هایی که وارد کلاس می­شد، فقط سر تکون می­داد که یعنی سلام. خیلی از درس­های حفظ کردنی خوشم می­اومد، معلمش هم شوت از آب در اومده بود. همیشه سر کلاس­هاش با دوستانم لژ نشینی می­رفتیم ته کلاس. از قضا این معلم ما صینه­های خیلی بزرگی داشت که تو نگاه اول بدجوری به چشم می­اومد. بنده­ی خدا شده بود اسباب خنده و مسخره­ی ما. خیلی هم با discipline بود [به جای discipline الان عبارت فارسی و قشنگی به ذهنم نمی­رسه] یه روز نفهمیدیم آفتاب از کدوم طرف در اومده بود که آخر کلاس گفت هرکس یه برگه برداره و هر نظر، پیشنهاد یا انتقادی از کلاس داره بنویسه. ما هم نامردی نکردیم و دسته جمعی و به سرکردگی اینجانب، یه برگه برداشتیم و توی نوشته­هامون تقریباً از هیچ توهین و تمسخری دریغ نکردیم. بنده­ی خدا خیلی بهش برخورد و حسابی دلگیر شد.
   اون روز توی جمع دوستانه­مون جو گیر بودیم و پشیمون که چه عرض کنم، از این­که تونسته بودیم تا اون حد بچزونیمش، خیلی هم خرسند بودیم. طفلکی مثل مرغ پرکنده بالا و پایین می­پرید و به زمین و زمان غر می­زد.
   شب موقع خوابیدن، کاملاً از کارم پشیمون بودم. نوشته­ی ما بدجور آزار دهنده بود. راستش رو بخواین خیلی فراتر از یه شیطنت پشت نیمکتی بهش توهین کرده بودیم. مدت­ها عذاب وجدان داشتم و دلم می­خواست یه جوری ازش بخوام که حلالم کنه. دیگه هیچ وقت ندیدمش. از یکی از دوستانم شنیدم که همون سال، همراه شوهرش برای همیشه از ایران رفته. نمی­دونم؛ شاید اگه نمی­رفتن هم هیچ­وقت روم نمی­شد که ازش عذرخواهی کنم. فقط می­دونم که هنوز هم وجدانم ناراحت­ه و هر موقع یادش می­افتم ناراحت می­شم.
   یعنی ممکن­ه خودش حلالم کرده باشه؟! رسم این روزگار رو خوب می­شناسم. منتظرم و می­دونم که یه روزی، یه جایی، یه عده­ای دور هم جمع می­شن و مسخره­ام می­کنن و دل من به همون اندازه به درد می­آد...

2-  پیش­دانشگاهی که بودیم، یه دبیر معارف داشتیم که خیلی خیلی بدتیپ و عقایدش به غایت عصر حجری بود و با وجود سن بالایی که داشت، هرگز به حجم زیاد موهای زائدش، دست نزده بود. احتمالاً این کار رو در حد شرک به خدای واحد می­دونست و می­تونم مجسم کنم که از تصور همچین گناه کبیره­ای، اول دستش رو گاز می­گرفت و به بیرون تُف می­کرد و بعد دست­هاش رو بالا می­برد و به درگاه خدا توبه می­کرد. خیلی هم خانم زودباور و ساده­لوحی بود. دو تا ضرب­المثل معروف ورد زبونش بود: 1- تو مو می­بینی و من پیچش مو. 2- شتر در خواب بیند پنبه دانه! سر کلاس، در حین نکوهش بد حجابی و عشق­های کاذب و سایر نصایحش، دائماً از این دو تا ضرب­المثل استفاده می­کرد و کار تا جایی بالا گرفته بود که بچه­ها توی گفتن این ضرب­المثل­ها باهاش همراهی می­کردن و کلاس از شدت خنده منفجر می­شد. جالب­تر این بود که طفلکی خیال می­کرد بچه­ها دارن به حرف بامزه­ی اون می­خندن و خودش بیشتر از بقیه می­خندید. یه روز بعد از پایان نصایح اخلاقی و لعن و نفرین عشق­های ماقبل ازدواج، یکی از بچه­ها که رفته بود درس جواب بده، یواشکی این بیتِ سعدی رو روی تخته نوشت:
شتر را چو شور و طرب در سر است                            اگر آدمی را نباشد خر است
   بچه­ها خیلی خندیدن و کلاس حسابی به هم ریخت. موقع پاک کردن تخته، شعره رو خوند؛ منظورش رو هم مشخص بود که فهمیده؛ ولی اصلاً به روی خودش نیاورد...
   نمی­دونم رنجید یا نه؛ ولی هنوز وقتی یاد اون صحنه می­افتم، یه جورایی ناراحت می­شم. خدا رو شکر که توی این یکی، دیگه نقشی نداشتم!

خاطرات مدرسه (1)

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 21:0  توسط مرجان  | 

   بالاخره نمردم و یک نفر پیدا شد و یه نظری در مورد "دوره­گرد" و خونه­ی فسقلی­اش داد! نگید بی­جنبه­ام­ها... ولی خداییش خیلی خوشحال شدم!
   به نظرم جناب آزاد کار جالبی کرده و ایده­ی خیلی خوبی­ه که هرکس بگه چه ذهنیت و تصوری از دوستان نادیده و مجازی­اش داره.
   اول ذهنیتی که آقای آزاد از من دارن رو همین­جا (!)Copy & Paste می­کنم و بعد اعتراف می­کنم که چه قسمت­هایی­اش درست بوده و اعتراض(!) می­کنم که کجاهاش رو اشتباه حدس زده­ان D:

"به نظرم آدم چاق و توپولی می­آید! ازش یاد گرفته­ام که حلیم را هلیم بنویسم ولی همان­طور با شکر بخورم­اش. آدم گرم و حساسی است درست مثل خود من. صمیمی و با محبت؛ ولی امان که زود رنج است. گلوله­ای آتشین را شاید برای اخطار به بینندگان، اول وبلاگ قرار داده تا طرف حساب کار خود را بکند. اهل کمک است ولی زود هم خسته می­شود. تاریخ تولدش را نمی­دانم تا طالعش را بگویم! فکر می­کنم لیسانس دارد ولی این برای خودش خیلی چیز با ارزشی نیست یا حداقل دل خوشی از آن ندارد. گاهی چنان منطقی می­شود که بیننده­ی گاهی کم­سواد خود را به دنیای فیزیک هم می­برد. یه دوست با وفا است و می­شود روی همیاری او حساب کرد. حدس می زنم حدود ۳۰ سال داشته باشد!!"

   از اون­جا که آدم­های احساسی، اغلب اضافه وزن دارن، به شما حق می­دم که تصورتون از من، آدم چاقالویی باشه! یه زمانی توپولی بودم؛ ولی الان چند سالی می­شه که بیش از ذره­ای به جِرم 45kg و ارتفاع 162cm نیستم!
   دیگه از زود رنجی و احساسی بودن نگید که خودم بیشتر از دستش حرص می­خورم و شاکی­ام. این ویژگی، از مضرات اردیبهشتی بودن­ه که متأسفانه گریبان من رو هم گرفته؛ تا جایی که به همه توصیه می­کنم که سعی کنن بچه­هاشون متولد بهار نباشن!
   گلوله­ی آتشین رو چون دوستش دارم و زیباست، گذاشتم گوشه­ی وبلاگم. ولی اعتراف می­کنم که توی برخوردم با عناصر ذکور (البته از نوع نامحرمشون!)، اصولاً از همون اول یه گارد خیلی بزرگ می­گیرم و همیشه مراقبم که این جماعت، حساب کار دستشون باشه! آدم معذبی نیستم؛ ولی در مواجهه با آقایون، طوری برخورد می­کنم که معذب بشن و روشون نشه و به عبارتی جرأت نکنن که از حد خودشون خارج بشن. این روش همیشه به صورت تضمینی جواب داده و اون رو به همه­ی خانم­های عزیز و محترم توصیه می­کنم!
   نمی­دونم اهل کمک بودن از کجای نوشته­های من برداشت شده (شاید از سبزی پاک کردنم!) ولی کاملاً قبول دارم که خیلی زود خسته می­شم!
   لیسانس فیزیک دارم؛ از یکی از دانشگاه­های تهران که خوشبختانه گروه فیزیکش، جزء ابَر قدرت­های فیزیک محسوب می­شه. رشته­ام رو خیلی دوست دارم و فکر می­کنم که برای فیزیک، 4 سال درس خوندن خیلی کم­ه و حالا حالاها باید بخونم.
   دوست­های (مجازی و حقیقی) خیلی خوبی دارم و امیدوارم همون­طوری که نوشتید، من هم دوست با وفایی باشم و بشه یه حساب­هایی روم باز کرد. :)
   در مورد سن هم، متولد اردیبهشت 1362 هستم و اگه به جای 30، مثلاً حدس زده بودید که 20 سالم­ه، مطمئن باشید که عمراً هم به روی خودم نمی­آوردم!

   پ.ن: کاش روحیه­ی انتقاد پذیری من و بقیه­ی دوستان اجازه می­داد و در کنار همچین نقد محترمانه و ملایمی، نقایص و کاستی­هامون هم مطرح می­شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 12:35  توسط مرجان  | 

   امشب سریال حضرت یوسف(ع) رو که می‌دیدم، با خودم فکر می‌کردم که بد نبود برای انتخاب بازیگر نقش حضرت یوسف و البته نوع گریمش، با چند تا خانم هم یه مشورتی می‌کردن!
   به نظر من احتمال اینکه آقایون موقع میل کردن ترنج(!)، و با دیدن یوزارسیف، دست‌هاشون رو با چاقو ببرن، خیلی بیشتر از خانم‌هاست!
   به نظر میرسه که شخصیت یوزارسیف، بیشتر بر اساس سلیقه یا بهتر بگم، غریزه‌ی جن‌صی آقایون انتخاب و گریم شده تا خانم‌ها. من که به شخصه حالم از دیدن همچین مرد سفید و خوشگل و اوشگولی به هم می‌خوره؛ چه برسه بخوام خودم رو هم براش بکُشم... دیگه الله اعلم!

و یه نکته‌ی دیگه! یادم‌ه که تا همین چند سال پیش، پسرهای دانشجو، با ترس و لرز جرأت می‌کردن که توی دانشگاه، پیرهن آستین کوتاه بپوشن. خیلی جالب‌ه که در دوره‌ای از زمان، پیرهن آستین کوتاه برای آقایون دانشجو، اشکال شرعی داشته؛ ولی در دوره‌ی دیگه‌ای از زمان، پیامبر خدا، پیرهن آستین کوتاه و البته کمی هم چسبان می‌پوشیده! جل‌الخالق!!!

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 23:29  توسط مرجان  |