تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

 
+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 11:26  توسط مرجان  | 

   دوره‌گرد: پاشو برو آب‌رنگ بخر من تخم‌مرغ رنگ کنم؛ وگرنه با سایه و رژگونه رنگشون می‌کنم‌ها!
   خواهری:

   توضیح یک: پیاز صورتی نداریم. یعنی داریم؛ ولی دوتا دونه بیشتر نیست و همون دو تا دونه هم پوست نداره. یعنی داره؛ ولی به مقدار کافی نداره!
   توضیح دو: لبو (چغندر) هم نداریم.
   توضیح سه: زردچوبه داریم؛ ولی با زردچوبه‌ی خالی که تخم مرغ‌هام جینگیل مستون نمی‌شن D:
   توضیح چهار: من سایه و رژگونه‌ی عزیزم رو از سر راه نیاورده‌ام؛ ولی چند تا از رنگ‌هاش هست که هیچ وقت ازشون استفاده نمی‌کنم. بالاخره باید به یه دردی بخورن یا نه؟!
   توضیح پنج: این یعنی که دوره‌گرد آماده‌ی پذیرایی از نظرات و پیشنهاداتِ شما خوانندگانِ هنرمند، در زمینه‌ی رنگ کردن تخم‌مرغ می‌باشد :)

   پ.ن1: همیشه آرزو داشتم که توی HTML برسم به مبحثِ "جدول‌بندی". بالاخره امروز رسیدم! بدین وسیله پیش از یادگیریِ این مبحثِ شیرین، خوشحالی و شعف خود را اعلام می‌دارم! امید که سخت نباشد و شب عیدی احوالمان را داخل قوطی محتوی مگس نیندازد.

   پ.ن2: این میرحسین و خاتمی هم شب عیدی اعصاب ملت رو قهوه‌ای کردن. وقتی داری بیچاره می‌شی و مجبوری برای خلاصی از یه آدم نالایق، ناز یه آدمِ حالا نه چندان لایق رو بکشی، حس خیلی بدی‌ه. هرچی فکر می‌کنم می‌بینم احمقانه‌ست که به شماره‌ی سی‌هزار فلان sms بزنی که: "آقا مرگِ من بمان؛ جونِ مادرت بمان؛ التماس می‌کنم بمان." خوب اصلاً نمان؛ تو هم برو به درَک... میرحسین اگه دلش برای این ملت می‌سوخت، دور قبل میدون رو خالی نمی‌کرد. تو هم اگه نیت خیر داشتی، فرار نمی‌کردی سیّد. همه‌تون سرتاپا یه کرباس‌اید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 13:51  توسط مرجان  | 

   1- این بار حدسم اشتباه نبود و خواهری ویروس‌هایش را منتقل کرده بود. خلاصه که دو روزی را مشغول بودم. می‌گویند آدم‌های مستبد، از تنوع گریزان‌اند. گفتیم کمی استبدادمان را کنار بگذاریم و طعم بعضی تکنولوژی‌های جدید را نیز بچشیم. البته این تکنولوژی‌ها برای بنده جدید هستند؛ وگرنه اکثرشان به تاریخ انقضا هم رسیده‌اند. اکسپلورر 7، بدک نیست؛ اما نوشته‌ها را Bold نشان می‌دهد و دوستش ندارم. فایرفاکس به نظر بهتر می‌رسد؛ اما چون قالب وبلاگ عزیزم را به‌هم ریخته نشان می‌دهد، دوستش ندارم. یاهو مسنجر 9 جالب است و می‌پسندمش...فتوشاپ 8 را نصب کرده‌ام؛ ولی هنوز نمی‌دانم که چه امکانات جدیدی دارد. اما آیکن خیلی زشتی دارد که دوستش ندارم...

   2- عکس‌هایی که می‌خواستم بگذارمشان این‌جا؛ ولی به واسطه‌شان ویروسی شدم، عکس ماهی‌های عیدمان بود که از پارسال زنده مانده‌اند. یکی نبود به من بگوید آخر تو عکس ماهی قرمز را برای چه می‌خواهی بگذاری در وبلاگ؟ مگر خوانندگان این‌جا تا به حال ماهی قرمز ندیده‌اند، یا اگر بشنوند که ماهی‌های پارسالی هنوز زنده هستند، حرفت را باور نمی‌کنند که بخواهی برای اثباتش، عکسشان را بگذاری؟ اصلاً مگر شق‌القمر است که آدم بتواند ماهی‌های عیدش را زنده نگاه دارد؟

   3- نوبتی هم که باشد نوبت توضیحم در مورد ماهی عید است. یک بار از آقای قرائتی شنیدم که می‌گفت شب عید ماهی قرمز نخرید. ماهی باید در طبیعت زندگی کند. شما ماهی می‌خرید و در یک تنگ کوچک زندانی‌اش می‌کنید و بعد گلایه می‌کنید که چرا کارهایتان گره می‌خورد. اسیر می‌کنید و اسیر می‌شوید... راستش من هم با خرید ماهی موافق نیستم و دلم برایشان می‌سوزد. اما به نظرم در خانه‌هایی که بچه‌ی کوچک باشد، خرید ماهی از اهم واجبات است و به دل‌خوشی بچه‌ها می‌ارزد. ما که بچه نداریم هم خرید ماهی قرمز برایمان از اهم واجبات است؛ چرا که مادر جان هفت سین بدون ماهی را دوست ندارند. از این‌ها که بگذریم، گفتم بیایم و راز زنده ماندن ماهی‌ها را برایتان بگویم؛ شاید شما هم ماهی قرمز داشته باشید و مایل باشید که زنده بمانند... چند سال پیش، ماهی قرمزی داشتیم که به همین شیوه، 5 سال زنده ماند و سرانجام یک روز که در خانه نبودیم، از ظرفش بیرون پرید و خودکشی کرد و مُرد :(
   3-1- بلافاصله بعد از اینکه آب را داخل تنگ ریختید، ماهی‌ها را داخل تنگ نیندازید. آبِ لوله‌کشی حاوی گاز (شاید هم گازهایی) است که باعث مرگ ماهی‌ها می‌شود. پس یادتان باشد قبل از این‌که برای خرید ماهی قرمز راهی شوید، آبش را در تنگ بریزید تا طی این مدت، گازهایش خارج شود. لطفاً آب ماهی بخت برگشته را وقتی که کثیف می‌شود عوض کنید و قبل از عوض کردن، آبِ ماهی را در یک ظرف بریزید و بگذارید اقلاً بیست دقیقه بماند تا گازش به طور کامل خارج شود و بعد ماهی‌ها را در آن بیندازید.
   3-2- برای تغذیه‌ی ماهی، از این غذاهای ماهی که همه جا می‌فروشند بهشان ندهید. قسمت تُرد و نازک نان لواش را جدا کنید و روزی 2 الی 3 بار، هر بار به اندازه‌ی یک بند انگشت (برای دو ماهی) خرد کنید و بریزید. اوایل ماهی‌ها از شما می‌‌ترسند و نمیخورند. اما یکی دو بار که تکرار شود، به شما عادت می‌‌کنند و با دیدن شما خودشان را به بالای آب می‌رسانند و طلبکارانه نان می‌طلبند.
   3-3- اگر تُنگ بلورتان کوچک است، لطفاً بعد از این‌که بساط هفت‌سین را جمع کردید، برای جلوگیری از مبتلا شدن ماهی‌ها به بیماری افسردگی، آنها را از تنگ در بیاورید و حد المقدور در ظرف بزرگ‌تری بگذارید تا بتوانند کمی آزاد باشند.
   3-4- تا جایی که می‌توانید سعی کنید که بیش از یک ماهی داشته باشید. ماهی تک و تنها خیلی زود افسرده می‌شود و می‌میرد :(
   3-5- گاهی ماهی‌ها شیطنت می‌کنند و در حین بازی، به بیرون ظرف پرتاب می‌شوند. برای جلوگیری از این اتفاق، ظرف ماهی را تا لبه از آب پر نکنید و بگذارید چند سانتی‌متری خالی بماند. شب‌ها و مواقعی که از منزل خارج می‌شوید، یک سبد که به حد کافی منفذ داشته باشد را روی ظرفشان بگذارید تا در صورت شیطنت، به بیرون پرتاب نشوند.

   4- می‌خواستم از سفره‌ی هفت‌سین امسالمان عکس بگیرم و بگذارم این‌جا که با این اوصاف، متأسفانه دیگر امکانش نیست.

   5- این روزها حس‌های ضد و نقیضی دارم؛ اما در کل خیلی خوب‌ام...

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 13:17  توسط مرجان  | 

آنچه آدمی می‌جوید، در جست و جوی آدمی است!*

*فلورانس اِسکاول شین (Florence scovel Shinn)

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 21:10  توسط مرجان  | 

   1-چند روز پیش یکی دو عکس آماده کرده بودم که بگذارمشان این‌جا و چند خطی درباره‌شان بنویسم. امروز عکس‌ها را به کامپیوتر منتقل کردم. کابل USB را که جدا کردم، سیستم به طرز احمقانه‌ای شروع کرد به قاط زدن. از خودش اطوارهای گوناگونی ساطع می‌کرد؛ من جمله این‌که به جای اتصال به شبکه، Log Off می‌نمود! Restart هم دردی را دوا نکرد. همیشه در چنین مواقعی System Restore دیگر به فریادم می‌رسید و مشکلاتم را حل و فصل می‌نمود؛ او هم امروز روی خوش نشانم نمی‌داد. پریدم به خواهری که حتماً Bluetoothبازی کرده‌ای و ویروسی شده‌ای و طبق معمول*، برای انتقال ویروس‌هایت دیواری کوتاه‌تر از دیوار من پیدا نکرده‌ای. این عبارت را با چنان اطمینانی به او گفتم که خودش هم باور کرد که حتماً جایی ویروسی شده و خودش متوجه نشده و .... . دستگاه را خاموش کردم و دقایقی بعد که روشن کردم، همه مشکلاتش حل شده بود! به هر حال عکس‌ها را از دست دادم و امروز دیگر حوصله‌ی عکاسی ندارم؛ به زودی دوباره عکس‌ها را می‌گیرم و درباره‌شان می‌نویسم.

   2- کمی سرما خورده‌ام؛ اما خفیف. روزها به کمک قرص سرماخوردگی، کاملاً خوب‌ام. اما امان از شب‌ها که داغ می‌شوم و می‌لرزم. پارادوکس دلپذیری‌است: لرزیدن، در حین سوختن... حس دلپذیری‌ست؛ دوستش دارم.... علی‌الاصول باید تب و لرز باشد. بار قبل که سرما خورده بودم هم همین حالت را داشتم؛ می‌سوختم و می‌لرزیدم؛ اما دماسنج 37 را نشان می‌داد. این بار دیگر سراغش نمی‌روم. متعجب‌ام که چه‌طور روزها خوبِ خوب‌ام؛ ولی با آمدن شب، علائمش ظاهر می‌شود! هر چه که هست، احساس خوبی‌ست؛ ضعفِ خوشایندی‌ست. دوستش دارم؛ کاش چند روزی بیشتر بماند.

   3- HTML بدک نیست. خوب پیش می‌رود و من راضی‌ام. زبان آسان و شیرینی‌ست. اوایل به سرعت جلو می‌رفت؛ تا رسیدم به مبحثِ عکس که کمی دست و پاگیر است و دوزاری‌ام در آن به سختی می‌افتد؛ اما بالاخره می‌افتد! استادی دارم که راهنمایی‌ام می‌کند و وقتی معماهای حل ناشدنی‌ام را برایم حل می‌کند، به یکباره همه چیز بدیهی و آسان می‌شود!

   4- این روزها که در سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند**، احوال‌پرسی دو سه نفر از دوستان که پرسیده بودند کجا هستم و چرا نمی‌نویسم، باعث دلگرمی و خوشحالی‌ام شد :)

   5- می‌خواستم یک چیزی در مورد "کرکس پیر" بنویسم؛ اما صلاح ندانستم. حوصله‌اش که بیاید، برای خودش (خصوصی) خواهم نوشت.


   * پیش از این هم در مورد مشابهی به او پریده بودم؛ و در هر دو مورد به سختی پشیمان شدم. اولی از اختیار او خارج بود؛ و در دومی، حدس من اشتباه از آب درآمد!
   ** برگرفته از این شعر که فکر می‌کنم از "هوشنگ ابتهاج" باشد:
در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند
بــه دشـت پـرمـلال مــا، پـرنـــــده پــر نمی‌زند

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 13:38  توسط مرجان  | 

   از خدا که پنهان نیست؛ از شما چه پنهان، تا یک ماه پیش از HTML فقط اسمش رو شنیده بودم و هیچ تصوری هم ازش توی ذهنم نداشتم. اما احساسم بهم می‌گفت که باید موضوع جالب و شیرینی باشه و احتمال می‌دادم که بهش علاقه‌مند بشم. گفتم حالا که هنوز سرم شلوغ نشده و فرصت دارم، موقعیت خوبی‌ه که یه سرکی هم توی دنیای HTML بکشم و ببینم که دنیا دست کی‌ه!
   حدود یک ماه پیش، یه جزوه‌ی الکترونیکی آموزش HTML پیدا کردم و یه مقدارش رو خوندم و اتفاقاً خیلی هم خوشم اومد. حالا می‌دونم کهHTML ، مخفف Hyper Text Markup Language (زبان کد گذاری ابر متن) هست؛ و از یک سری مبانی خیلی خیلی ساده و کوچیک دیگه‌اش هم تا حدودی سر در می‌آرم. امروز کتابش هم به دستم رسید و تجهیزاتم کامل شد.
   الان تا دلتون بخواد احساسِ غرور و عزت نفس و خودباوری و اعتماد به نفس و من می‌توانم‌ام زده بالا؛ و اگه خدا بخواد، قصد دارم که عزمم رو جزم کنم و آستین‌ها رو بالا بزنم و توی بهار ۸۸، برای دوره‌گرد یه لباس نو بدوزم! (این جمله رو که نوشتم، یاد پیژامه‌های مامان‌دوز قدیم افتادم :))
   از اون‌جا که توی جا زدن و نصفه و نیمه رها کردنِ کارها یدِ طولایی دارم؛ گفتم بیام و هدفم رو همین‌جا ثبت کنم، بلکه توی رودربایستی شما و خودِ دوره‌گرد هم که شده، سر حرفم بمونم و تا آخرش برم!

   پ.ن: با تشکر فراوون از فرشته‌ی مهربون که امروز خیلی لطف کرد و کتاب "آموزش HTML" رو آورد درِ خونه‌ی دوره‌گردِ خانه‌تکانِ دست در بندِ شرمنده‌ی خجالت‌زده، و بهش تحویل داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 22:56  توسط مرجان  | 

   از آن‌جا که ما از خانواده‌ی خیلی خیلی اصیلی هستیم، بنده تا همین چند سال پیش، از اجدادم فقط اسم پدر و پدربزرگم را می‌دانستم؛ و البته از روی سنگ قبر پدربزرگم، نام پدرِ پدربزگم را هم می‌دانستم! عموی بزرگم تعریف می‌کرد که چند سال پیش برای پیدا کردن سر نخ‌هایی از شجره‌نامه‌ی خانوادگی‌مان به زادگاهش سفر کرده است. در آن‌جا پیرمرد نودساله‌ای را پیدا کرده که در کنار خاطرات کودکی‌اش، پدربزرگِ پدربزرگِ بنده را نیز به خاطر می‌آورده! خلاصه این‌که این پیرمرد نود و چند ساله، برای عمویم تعریف کرده بود که پدربزرگِ پدربزرگِ بنده، پیرمرد اهل دل و باصفایی بوده به نام "پاپی محمد حسین*"؛ که از قضا پیشه‌اش هم دوره‌گردی بوده است! D: در واقع دوره‌گردی می‌کرده و چای می‌فروخته. می‌توانید پدربزرگِ پدربزرگِ دوره‌گرد را مجسم کنید در حالی‌که فریاد می‌زند: چایِ داغ بدم... چایِ تازه‌دم... چای دارچینی... خانم‌ها، آقایون، چای بدم خدمتتون؟! :))  ظاهراً پیرمرد (یعنی جد خیلی خیلی بزرگِ بنده!) صدای خوشی هم داشته و هر از گاهی هم در قهوه‌خانه‌ها نقالی می‌کرده‌است...
   حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم بی‌دلیل نیست که قدیم‌ها فامیلی پدربزرگِ بنده "دارچینی"** بوده (بعدها آن را به نام فعلی تغییر دادند) و بی‌دلیل نیست که پدربزرگِ بنده پیش از آن‌که به استخدام دولت درآید، صاحب یک قهوه‌خانه بوده. و بی‌دلیل نیست که پدرم و دو تا از عموهایم آدم‌های اهل دلی هستند و صدای خوشی دارند. و بی‌دلیل نیست که پدرم در دم کردن چای، تبحر و تخصص ویژه‌ای دارد. و بی‌دلیل نیست که من اسم وبلاگم را گذاشته‌ام "دوره‌گرد". و بی‌دلیل نیست که بنده بیش از سه سال است که در این مکانِ فرهنگی، به شغل شریف دوره‌گردی مشغول می‌باشم.
   دوره‌گرد به اجدادش احترام می‌گذارد و همواره راهشان را ادامه خواهد داد و یادشان را زنده نگاه خواهد داشت :))

   * گویا در دهات آن‌ها برای احترام به افراد پا به سن گذاشته، از لفظ "پاپی" استفاده می‌کرده‌اند! یه چیزی تو مایه‌های آقا و سرور. البته مطمئن نیستم!
   ** فکر می‌کنم خدا خیلی رحم کرد که اجدادم این فامیلی خنده‌دار رو تغییر دادن D:

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 18:3  توسط مرجان  | 

   این حرف رو اگه نگم بدجوری روی دلم می‌مونه:
   "من تو وجود خاتمی نمی‌بینم که در انتخابات شرکت کنه؛ و فکر می‌کنم که نهایتاً به نفع میرحسین موسوی کنار خواهد رفت." آقا این خط، این هم نشون!
   حالا هِی برید از خودتون شادی در کنید که خاتمی گفته می‌آیم!!! اگه اومد! 
   ببینید دیگه چه‌قدر بدبخت‌ایم ما... :(

   پ.نِ غیر مرتبط: به پستِ عکس‌های کودکی‌ام، یک عکس (عکس دوم) را اضافه کردم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 19:18  توسط مرجان  | 

   خوب عصبانیت و خستگی دیروز به طور کامل برطرف شد و الان یه دوره‌گرد شاد و خندون و سرحال در خدمت شماست. می‌گم چه‌قدر خوب‌ه توی مواقعی که آدم آب -روغن قاطی می‌کنه، دوستانی داشته باشه که بتونه باهاشون درد و دل کنه و حتی سرشون داد بکشه؛ ولی اون‌ها هم درکش کنن و هم کمک کنن که آروم بشه. بابت اون کامنت‌ها و آف‌ها و پیغام‌های خصوصی از همه‌تون ممنون‌ام. نمی‌دونم اگه این خونه رو نداشتم، دیروز رو با اون حالِ خرابم چه‌طوری سر می‌کردم. هیچ وقت دوست نداشتم که این‌جا بشه محلی برای تخلیه‌ی غرولندهام. ولی لطفاً عصبانیت دیروز رو بذارید به حساب یه مورد خیلی خاص. این اولین باری بود که توی نوشتن حرف دلم چندان ملاحظه‌ی کسی رو نکردم و فقط نوشتم؛ بدون این‌که ذره‌ای فکر کنم. حس بی‌نظیری بود.
   الان تنها مشکلی که وجود داره این‌ه که چند روزه به طرز وحشیانه‌ای دلم شیرینی می‌خواد. هرچی بیسکویت و کیک و شیرینی و شکلات و کاکائو و نسکافه توی خونه خودمون و مهرناز(!) بود، توسط بنده غارت شده و هنوز هم احساس می‌کنم که تا یه برش بزرگ از این کیک‌های خوشمزه که عکسش این پایین‌ه نخورم، دلم آروم نمی‌گیره D:

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 22:6  توسط مرجان  | 

   عصبانی‌ام. شاکی‌ام. از خودم؛ از شما؛ از عالم و آدم. می‌شود امروز این‌جا را بخوانید و کلی هم دعوا شوید؛ ولی دلگیر نشوید؟ می‌شود کمی درکم کنید؟ واقعاً می‌شود؟! پس شما که این‌جا را می‌خوانید به چه درد من می‌خورید آخر؟! از حالا بگویم: آن‌ها که مثل من امروز را از دنده‌ی چپ بلند شده‌اند و تا اطلاع ثانوی ظرفیت شنیدن کلمه‌ای خلاف میلشان را ندارند، لطفاً این مطلب را نخوانند. به خدا نه طاقت رنجش کسی را دارم و نه حوصله‌ی عذرخواهی و نازکشی را.
   دیروز که به خانه برمی‌گشتم، قرص اسمارتیزی، حسابی اثرش را کرده بود و از حال خوبی که داشتم، دلم خواست که زودتر به خانه برسم و برایتان از حس‌های زیبای زنانه‌ام بگویم. میان این جملات، جملات زیبای دیگری هم بودند که به یمن وجود چند خواننده‌ی محترم، اما از جنس ذکور، طبعاً سانسور می‌شدند.
   به خانه که رسیدم، تصمیم گرفتم فیلم "زن دوم" را ببینم. "بهرام" در نظرم یک ببویِ بی‌عرضه‌ی تمام عیار بود؛ و "کتایون"، یک زن به غایت نالایق؛ و اگر ذره‌ای جنم در وجود "بهرام" می‌بود، بایستی غیاباً طلاقش می‌داد و فرزندش را هم بدون حضور مادرش ملاقات می‌نمود. از همه‌ی این‌ها احمق‌تر، آن "مهتاب" بود که به دلیل داشتن گوش‌های به غایت درازش حاضر شده بود همسر مرد زن و بچه داری بشود که هنوز از همسر سابقش جدا نشده و مضحک‌تر از همه این‌که با "بهرام" شرط(!) کرده بود که خانواده‌اش از این وصلت بی‌خبر باشند و هر زمان که همسر اولش به ایران برگشت، بی سر و صدا از هم جدا شوند. به نظرم حتی دوست "مهتاب" هم دیوانه بود که همسر و فرزندش را رها می‌کرد و افتاده بود به حل کردن مشکل دوستِ کله‌پوکش. مادر "بهرام" هم خیلی هالو بود که این همه سال حتی بو هم نبرده بود که پای زن دیگری به زندگی پسرش باز شده و برای خودش تشکیل زندگی داده. یک جورهایی همه‌شان احمق بودند. خیلی احمق... اصلاً می‌دانید! دوره‌گرد معتقد است گوش همه‌ی دخترها دراز است، الا خودش. معتقد است احدالناسی درک و شعور ندارد، الا خودش. معتقد است مردم دیوانه‌اند که وقت می‌گذارند و این فیلم‌های مضحک را تماشا می‌کنند. معتقد است که آسمان باز شده و از آن بالا یک دوره‌گردِ نابغه و بی‌نظیر، تلپی افتاده پایین و چنین رخداد بی‌نظیری دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.
   بگذارید کمی از این دوره‌گرد برایتان بگویم... ظاهراً روشن‌فکر است. ظاهراً سرش به کار خودش است. ظاهراً به حریم شخصی دیگران احترام می‌گذارد. ظاهراً در زندگی دیگران سرک نمی‌کشد. ظاهراً اهل فرهنگ و مطالعه و درک و شعور است. ظاهراً سعی می‌کند راجع به آدم‌ها زود قضاوت نکند. ظاهراً سعی می‌کند کسی را از خودش نرنجاند... اما پایش که بیفتد و مجالش که باشد، چنان خاله‌زنکِ عمه قزی‌ای می‌شود که احد الناسی به پایش نمی‌رسد. مثل آب خوردن یک کلاغ را برایتان به چهل کلاغ تبدیل می‌کند و چنان بی‌شرمانه قلب نازکتان را به درد می‌آورد که از تعجب شاخ در بیاورید. آب اگر باشد، شناگرِ به غایت ماهری است. کینه توز است و جنبه‌ی هیچ انتقادی را ندارد. در خلوت که باشد، گاهی دست توی دماغش می‌کند.
   خسته‌ام. از این دوره‌گرد ریاکار خسته‌ام. از شما که این‌جا را می‌خوانید، خسته‌ام. از شما که همه‌تان قادرید به اندازه‌ی دوره‌گرد، مشمئز کننده باشید؛ از شما که گاهی درست به اندازه‌ی همین دوره‌گرد، پلید بوده‌اید؛ از شما که توی پست‌هایتان می‌نویسید که به حریم شخصی دیگران احترام می‌گذارید، اما در عمل گاهی نمی‌گذارید؛ از شما که در کامنت‌دانی خواهید نوشت که هرگز دو به هم زنی نکرده‌اید؛ هرگز درباره‌ی هیچ موضوعی زود قضاوت نکرده‌اید؛ هرگز رفتارتان خاله‌زنکی نبوده؛ هرگز دست توی دماغتان نکرده‌اید؛ و به طور کلی هرگز مرتکب هیچ اشتباهی نشده‌اید؛ خسته‌ام.
   دوره‌گرد این روزها ظاهرش را مثل کوه، محکم حفظ کرده است. لبخند می‌زند و سر حال است. سر خودش را شلوغ کرده. گاهی وقت سرخاراندن هم ندارد. شب‌ها خسته به رختخواب می‌رود. اما... می‌دانید در باطن چه می‌کند؟! با خودش خلوت می‌کند. می‌نشیند رو به قبله؛ تکه‌های خرد شده‌اش را می‌گذارد مقابل چشم‌های هراسان و نگرانش؛ و به این فکر می‌کند که شاید به تنهایی از پسش برنیاید، ولی این روبه‌رو، قادری ایستاده که سرانگشتانش را هم دوباره خواهد ساخت. این تکه‌های به زعم من، ریز ریز، برای او درشت‌اند. خیلی درشت. آنقدر درشت که تا بگوید: "کُن" ---> فیکون. بعد با خودش می‌گوید: محکم باش دختر؛ بخند... نصر من الله و فتح قریب...

یک نفر دل‌تنگ است
یک نفر می‌بافد
یک نفر می‌شمرد
یک نفر می‌خواند
زندگی یعنی یک سار پرید
از چه دل‌تنگ شدی؟
دل‌خوشی‌ها کم نیست: مثلاً این خورشید
کودک پس‌فردا
کفتر آن هفته
یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز آب می‌ریزد پایین؛ اسب‌ها می‌نوشند
قطره‌ها در جریان
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس*

* سهراب


   بعد نوشت: این نوشته‌ی توکا، حسابی سرحالم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 16:27  توسط مرجان  |