تبليغاتX
دوره گــــــرد

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

   از خواب که بیدار می‌شوی یک‌راست می‌روی سراغ گوشی تلفن:
   سلام؛ تولدت مبارک!
  - سلام مرسی. چه خوب شد زنگ زدی. می‌خواستم بهت زنگ بزنم... 
   جانم؛ بگو.
   -صبح اشتباهی مسواک تو رو زدم. 
   چــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!
 ...   ...   ...   ... (این قسمت‌هایش را سانسور می‌کنم؛ تو خود حدیث مفصل بخوان...)

   پ.ن: مسواک عزیزم رو همین چند روز پیش خریده بودم :(

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 22:49  توسط مرجان  | 


   دلم "عاشقانه‌های سعدی" می‌خواهد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 21:32  توسط مرجان  | 

    شانزده روز تمام در سالن کودک و نوجوان، در خدمت بیست و دومین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران بودم. تا دلتان بخواهد آن میانه‌ها کم آوردم و حسابی مریض و نالان شدم. صبح‌ها به عشق دیدن فسقلی‌های کتاب‌خوان به نمایشگاه می‌رفتم و شب‌ها خسته و کوفته و خواب آلود به خانه برمی‌گشتم. بعضی‌ها را دلم می‌خواست همان‌جا بخورم؛ بعضی‌ها را  هم دلم می‌خواست با خودم ببَرم! بماند که گاهی دلم می‌خواست دندان بعضی از پدرو و مادرها را هم در دهانشان خُرد کنم... حضور در نمایشگاه، با همه‌ی خستگی و تلخی و شیرینی‌اش تجربه‌ی جدید و جالبی بود که به قول فاطمه، نتیجه‌ی خوبش هم شد این.
   کلی روزشماری کردم تا نمایشگاه تمام شود و راحت شوم. دیروز که برای جمع کردن کتاب‌ها رفتیم، از دیدن آن همه غرفه‌ی سوت و کور و کتاب‌های بسته‌بندی شده و کامیون‌ها و وانت‌هایی که برای بردن کتاب‌ها آمده بودند، حسابی دلم گرفت...
   قسمت خنده‌دار ماجرا این است که خودم اصلاً نتوانستم از نمایشگاه دیدن کنم و حتی یک کتاب هم نخریدم. یک لیست بلند بالا گذاشته بودم برای نمایشگاه کتاب امسال، که همه‌اش مانده است روی دستم. حالا کتاب‌فروشی‌های میدان انقلاب دارند برایم دست تکان می‌دهند.
   این بود دلیل غیبت کبرای این روزهای دوره‌گرد. کلی دلم برای نوشتن تنگ شده است. کلی دلم وب‌گردی می‌خواهد. کلی هم از نوشته‌هایتان عقب مانده‌ام. از فردا باید تند تند بخوانمتان و ببینم این روزها چه کرده‌اید و دنیا دست کدامتان بوده است!

   پ.ن۱: امشب، وقتی که ساعت بشود پنجِ بامداد، با بیست و شش خداحافظی خواهم کرد. باید شب مهمی باشد.
   پ.ن۲: قرار بود لباس این خانه در اسرع وقت عوض بشود. حواسم هست؛ و همچنان بر سر حرفم ایستاده‌ام و از جایم هم تکان نخواهم خورد. قول می‌دهم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 23:22  توسط مرجان  | 

   بعد از یک استراحت چند ماهه، حالا چند روزی‌ست که اسباب کِشی کرده است؛ از این‌جا، به این‌جا. اسمش را این گوشه نگه داشته بودم تا حواسش باشد هرچقدر هم دیر کند، حنایش برای وبلاگستان بی‌رنگ است و همه می‌دانند که برگشتنی است. برگشته است؛ با لباس جدید و در خانه‌ی جدید، حتماً از خیلی چیزهای جدید و قدیم خواهد نوشت.
   قلمت مستدام؛ دوستِ خوبِ قدیمیِ من ...

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 12:28  توسط مرجان  | 

   یعنی از جراحی این دندانِ لعنتی مثل چه به شکر خوردن افتاده‌ام...
   وقتی دکتر استامینوفن کدئین تجویز می‌کند و تو تا گرفتن نسخه صبر نداری و برای تسکین دردِ کشنده‌ات دو تا بروفن را یک‌جا قورت میدهی، و بعد می‌فهمی که بروفن مانع انعقاد خون می‌شود، نتیجه‌اش این است که دیشب را تا صبح نشسته می‌خوابی و متحمل درد نسبتاً شدیدی می‌شوی که به زور مسکن‌های پیزوری هم کماکان کشنده به نظر می‌رسد.
   کمی که افقی می‌شدم، دهانم پر از خون می‌شد و به ناچار عطای خوابیدن را به لقایش بخشیدم. اما بدترین قسمت ماجرا، قسمت کثافت‌کاری‌اش است. هرچه خون و خونابه را باید قورت بدهی و طعم و بوی خون و تلخی داروی بی‌حسی دست‌بردار نیست که نیست.
   لحظه‌شماری می‌کنم برای ساعت 5 عصر که بتوانم کمی دهانم را بشویم. تأکید می‌کنم: خیلی خیلی شکر خوردم :((

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 12:15  توسط مرجان  |