تبليغاتX
دوره گــــــرد - پسرخاله‌گی

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

   از عید تا حالا دوست دارم که فقط نوشته‌های دوستانم را بخوانم؛ حوصله‌ی کامنت گذاشتن اما ندارم. راستش را بخواهید چند روزی‌ست که برای همه‌تان زورکی کامنت می‌گذارم... از ته دل نیست؛ و می‌دانم که بر دل نمی‌نشیند. حوصله‌ی نوشتن ندارم. این احساس آشناست؛ و البته گذرا... خوب می‌دانم. برطرف می‌شود؛ به زودی. از آن دسته آدم‌هایی هستم که بدون نوشتن می‌میرند. دیر یا زود دوباره از سر خواهم گرفت.
   اوایل که شروع کردم به نوشتن، بیشتر فکرهای فلسفی‌ام را می‌نوشتم؛ یا از مسائل اجتماعی حرف می‌زدم. دست‌نوشته‌هایم به مرور به سمت شخصی نویسی رفته‌است. شاید به این خاطر که دوستی‌مان کمی قدیمی شده و من دچار احساس پسرخاله‌گی با شما شده‌ام! فکر می‌کنم که این مهم‌ترین دلیلش است. دلیل دیگرش این است که این روزها به دلایل شخصی، و از لحاظ روحی نیاز دارم که کمی شخصی‌تر بنویسم.
   حس دل‌پذیری‌ست که یک خانه‌ی کوچکِ مجازی داشته باشی، و بتوانی در آن خودت باشی. خودِ خودت. با دوستانی که همیشه همراهت بوده‌اند. چه آن روزها که از دستشان عصبانی بوده‌ای و دعوایشان کرده‌ای، و چه این روزها که بیش از پیش با آنها احساس صمیمیت می‌کنی و دوستشان داری.

   پ.ن1: هستم؛ فقط دلم می‌خواهد چند روزی ساکت بنشینم این‌جا، یواشکی بخوانمتان؛ و هیچ نگویم!
   پ.ن2: اگر خدا بخواهد، آفتابی خواهم شد. خیلی زود.
   پ.ن3: نمایشگاه کتابِ عزیز و دوست‌داشتنی در راهه. دلم لک زده است، برای بوی خوش کتاب و دیدن آدم‌هایی که به دیدن کتاب‌ها می‌آیند و جوگیرند و کیسه کیسه کتاب می‌خرند و ... امیدوارند که بخوانندشان!

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 13:33  توسط مرجان  |