تبليغاتX
دوره گــــــرد - عنوان مناسبی به ذهنم نمیرسد؛ تو هرچه می‌خواهی بنام...

دوره گــــــرد

سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید

   1- یک بار تصمیم می‌گیری خودت را لوس کنی و روزه‌ی سکوت بگیری. همین که تصمیمت را به اطلاع عموم می‌رسانی، همه‌ی حرف‌های دنیا می‌آید توی ذهنت و از صبح تا شب دلت برای وبلاگت تنگ می‌شود و دائم دلت می‌خواهد که حرفی بزنی یا چیزی بنویسی. به هر وبلاگی که سر می‌زنی، کلی حرف و نظر به خاطرت خطور می‌کند؛ اما قبلاً نوشته‌ای که مدتی‌ست از ته دل نظر نمی‌دهی... مردم چه می‌دانند که تو آدم دم‌دمی مزاجی هستی و حس‌هایت لحظه‌ای و گذرا هستند. خیال می‌کنند که ... نه؛ چه خیالی باید بکنند؟! مگر آنها تا به حال تغییر عقیده نداده‌اند؟! تو هم یکی مثل بقیه. کمی عاقل، کمی دیوانه :)

   2- می‌دانی که یکی از عقل‌های پایینت نیاز به جراحی دارد و برای فرار از این کار، تا مدت‌ها سعی می‌کنی که پوسیدگی سطحی دندان آسیا را هم نادیده بگیری. بالاخره در یک اقدام انتحاری به دندان‌پزشک مراجعه می‌کنی. وقتی دکتر می‌گوید که پوسیدگی به عصب رسیده، چشم‌هایت را می‌بندی و سرت را کمی بیشتر به صندلی فشار می‌دهی و در دل به خودت و فوبیای احمقانه‌ات لعنت می‌فرستی. خبر خوش بعدی این است که هر دو عقل پایین نیاز به جراحی دارد و عقل‌های بالا هم با وجود این‌که کاملاً سالم هستند، اما به جرم تنگ کردن جای دیگران، باید کشیده شوند. دلت برایشان می‌سوزد؛ اما فکر می‌کنی که حتماً حق با دکتر است و می‌پذیری. خبر پیدا شدنِ دو پوسیدگی خیلی سطحی و مختصر دیگر را که می‌شنوی، تنها کاری که از دستت برمی‌آید این است که لبخند بزنی. و وقتی میگوید به یک جِرم‌گیری درست و حسابی هم نیاز داری، لبخند به پهنای صورتت می‌رسد و می‌گویی: عیبی ندارد دکتر؛ این هم روی بقیه. مرگ یک بار، شیون هم یک بار. بدجنسی‌اش گل می‌کند و می‌گوید: یک بارش را فراموش کنید؛ بیشتر از این‌ها مهمان ما هستید. در جواب لبخند موذیانه‌اش، یک لبخند مدبرانه تحویل می‌دهی و برای این‌که کم نیاورده باشی می‌گویی: بله، می‌دانم. مدارکت را که تحویل می‌گیری، چشمت می‌افتد به دست‌های بزرگ و قناسش. با همان لبخند از اتاق خارج می‌شوی و در دلت ادامه می‌دهی: خودم بهتر می‌دانم که اقلاً چند ماهی مهمان دست‌های پشمالو و نامهربان تو و همکارانت خواهم بود :(

   3- پیش از نوروز 88 با خودم حساب کردم که از دست چه کسانی دلخورم؛ چند نفرشان می‌دانند که از دستشان دلخورم؛ چند نفرشان حتی روحشان هم از ماجرا خبر ندارد؟ همه‌شان را بخشیدم و پرونده‌شان را بستم. بعد فکر کردم ممکن است کسانی از من دلگیر باشند؛ ولی خودم خبر نداشته باشم. آرزو کردم که همه‌شان بتوانند من را ببخشند. بعد فکر کردم چه کسانی هستند که می‌دانم از من دلگیرند. در کلِ دنیای حقیقی و مجازی، فقط یکی از بلاگرهای قدیمی وبلاگستان را به خاطر می‌آورم که می‌دانم از دستم رنجیده است. اوایل وبلاگ‌نویسی‌ام بود و هنوز آنقدری بزرگ نشده بودم که بدانم نظر یک خواننده، صرفاً یک نظر است؛ و نه چیزی بیشتر یا کمتر از آن. در حین یک مباحثه‌ی دوستانه، پَرم به پَرش گیر کرد و تا دلتان بخواهد، دفاعیه صادر نمودم! آن بنده‌ی خدا با تجربه‌تر از من بود و کوتاه آمد و عذر خواهی نمود. من اما خام‌تر از آن بودم که حرمت دید و بازدیدهای وبلاگی را نگاه دارم. موضوع را فراموش کردیم و روابط حسنه شد تا این‌که ایشان در وبلاگشان مطلبی نوشتند که کل فک و فامیل ما و دوستان و آشنایانمان، با یک search ساده از اسم من، یک راست می‌رسیدند به وبلاگ ایشان و از آن‌جا هم به وبلاگ من! طی یک نظر خصوصی از ایشان خواستم که نام فامیل بنده را از کنار نام وبلاگم حذف کنند. ایشان در پاسخ گرمشان وعده دادند که در اسرع وقت این اصلاح را انجام خواهند داد. چند ماهی گذشت و از اصلاحات ایشان هیچ خبری نشد و من که همچنان نگران لو رفتن حریم شخصی‌ام بودم، صبرم تمام شد و با لحنی تند و در نامه‌ای معترضانه، مجدداً موضوع را گوشزد نمودم. گویا در نوشته‌ام زیاده‌روی کردم و ایشان از دست من رنجیدند. بنده‌ی خدا نام خودم و وبلاگم را به کلی معدوم(!) کرد و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد! هنوز هم نوشته‌هایش را می‌خوانم؛ هرچند دیر به دیر می‌نویسد... پیش از عید خواستم کدورت‌ها را دور بریزم و برایش پیغامی بنویسم؛ اما نتوانستم. راستش را بخواهید باید اعتراف کنم که رفتارم با ایشان همیشه شبیه آدم‌های دیوانه و روان‌پریش بوده است! یک روز گرم و دوستانه، یک روز پاچه‌گیر و عصبانی! گفتم الان اگر حرفی بزنم، پیش خودش می‌گوید باز این دوره‌گرد حالش بهتر شده و از درِ دوستی در آمده؛ چند روز دیگر که قرص‌هایش را سر وقت نخورَد، دوباره دندان‌هایش تیز می‌شود و پاچه می‌گیرد! هر طور که نگاه می‌کنم، می‌بینم اگر من هم به جای او بودم، ترجیح می‌دادم نه شیر شتر بخواهم و نه دیدار عرب! واقعاً اگر شما به جای من بودید چه می‌کردید؟!

   پ.ن: از من نشنیده بگیرید که قرار است یکی از بلاگرهای قدیمی وبلاگستان، نوشتن را از سر بگیرد. به گوش باشید که خبرهای خوش وبلاگی در راه است (; [می‌توانید خبرهای خوش وبلاگی را بر وزن خبرهای خوش هسته‌ای بخوانید، اما یادتان باشد که حتماً زبانتان را هم گاز بگیرید!]

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 17:29  توسط مرجان  |